#مهسا_پارت_56
-چیه سیا؟
-به به آقا نیما...پارسال دوست امسال آشنا...بالاخره هلال ماه رویت شد...نبودت؟...کجا بسلامتی خوش گذشته آدرس بده ما هم یه حالی ببریم...
این دیگه کیه؟...اصلا از طرز صحبتش خوشم نیومد...تمام کلمات رو کشیده ولوتی وار می گفت...پسری چار شونه با چشم وابروی تمیز مشکی وسیبیلای کم پشت که تا کنار لباش کشیده شده بود تمام شیشه کنار نیما رو اشغال کرده ...هنوز نیما جوابش رونداده بود که با دیدن من با تعجب به نیما نگاهی انداخت:
سیا-تنها نیومدی؟
نیما-اولا سلام...دوماً جایی که بودم بدرد امسال تو نمی خورد...سوماً پارسالم دوست نبودیم که حالا آشنا باشیم...چهارماً تنها باشم یا نباشم چیش به تو؟
پسره که انگار از حاضر جوابی نیما خوشش نیومده بود با نفرت نگاهی به چشماش انداخت وگفت:
-نیما خان تند نرو...صبر کن منم سوار شم...اتفاقا خیلی خوشحالم تنها نیستی چون امشب ستاره این جشن منم وتو نمی تونی یلدا رو ازم جدا کنی...
نیما-بپا از دستت نره...یلدا رو با جاش بهت می دم...ارزونی خودت...نوش...
اگه کاری نمی کردم میخواستن تا فردا واسه هم رجز بخونن...حالا که فهمیدم دعوا سر یلدا خانومه توی نقشم فرو رفتم وبا نازی که توی صدام انداختم نیما رو صدا زدم:
-نیما جون میشه بریم تو اینجا یکم گرمه...
ای جون ناز صدامو...بیچاره نیما سریع برگشت وبا تعجب بهم خیره شد...این چرا اینطوری نگام میکنه...خب خره خودت گفتی من معشوقتم...عجبااااا...دیدم نه اصلا تو باغ نیست وهمینطور با ابروهای درهم بهم خیره شده برای همین دور از چشم سیا بهش چشمک زدم...صدامو صاف کردم وبا دستم بازوشو گرفتم:
-نیما جون بخدا گرممه...بریم دیگه...دوست دارم داخل خونه رو ببینم...
بدون اینکه منتظر عکس العمل نیما باشم خودم از ماشین پیاده شدم...ونگاهی به سیا که حالا صاف ایستاده بود وچشم ازم بر نمی داشت انداختم با لبخندی زورکی سرم رو کمی پایین آوردم وبهش سلام کردم... همین کارم باعث شد نیشش تا بنا گوش کش بیاد ولبخند چندشی نثارم کنه...به سمت داخل ماشین خم شدم،نیما هنوز به صندلی خالی زل زده بود...بههههه...یکی بیاد اینو جمع کنه...یعنی صدام اینقد ناز توش بود که این هنگید....صدامو آروم کردم تا این پسره ابوالهول نشنوه:
-آقا نیما تو رو خدا من به اندازه کافی استرس دارم...پیاده شید...دوست ندارم پیش این پسره بایستیم...
نیما با شنیدن حرفام پوزخندی زد وبه آرومی از ماشین پیاده شد...کلید قفل رو زد وبه سمتم اومد...تمام این مدت سیا به تمام حرکات نیما خیره شده بود...امشب اینو کجای دلم بذارم...کاش اصلا نزدیک ما نیاد...از چشماش شر میریزه...
نیما-عزیزم بریم تو...اینجا اذیت میشی...
اوه اوه عجب احساساتی...توی کمرم عرق نشسته بود...نمی دونم از گرمای هواست یا از عزیزمی که نیما بهم گفت ولی بشدت باعث شد خجالت بکشم...نیما کنارم ایستاد وبازوشو به سمتم گرفت منظورشو فهمیدم برای همین با دوتا دستام بازوشو گرفتم وبا هم بدون توجه به سیا به داخل ویلا رفتیم...
@romangram_com