#مهسا_پارت_54
تمام مدتی که زیر دستای زیبا خانوم بودم لام تا کام حرف نزدم...بیچاره از ترفندهای متعددی برای زیر زبون کشیدنم استفاده کرد ولی دست آخر این من بودم که پیروز شدم...آرایشم 2ساعت طول کشید ونیما راس ساعت 6.30دقیقه به دنبالم اومد...برای آخرین بار نگاهی به خودم تو آیینه قدی راهرو انداختم... موهای مشکیم به سادگی بالای سرم بسته شده بود وکنار فرق کج سرم،گل سر ریز قرمزرنگی زدن...گوشواره های میخی سیاه رنگ ولاکی به رنگ قرمز زینت بخش گوش ودستام شده بود...آرایشم ملایم و رژلب قرمز خشکی هم که روی لبام بود...برای یه امشب می خواستم فراموش کنم یه خدمتکارم و می تونم یه پرسنس باشم...با شنیدن اسمم مبنی بر اینکه نیما بدنبالم اومده سریع مانتو وشلوارم رو پوشیدم وشالم رو به آرومی روی سرم کشیدم...
ماشین پورشه نیما دم در پارک شده بود...دوست داشتم هرچه سریعتر منو با این لباس ببینه...با ذوق وشوق سوار ماشین شدم ولی بر خلاف انتظارم شایان بجای نیما توی ماشین نشسته بود بدون توجه به من مشغول صحبت با گوشیش بود...شایان ماشین رو روشن کرد وسلام کوتاهی داد...جوابش رو دادم...نه اون به من نگاه میکرد ونه من دوست داشتم که منو ببینه...انگار ذهنش درگیر بود وگرنه اصلا بهش نمی اومد که ساکت گوشه ای بشینه وحرف نزنه....نمی خواستم بپرسم نیما کجاست..حتما براش مهم نبود همپای امشبش چه شکلی شده...
شایان-بابک گوشی رو بده به نیما...بابا خودم هزارتا کار دارم...مامانم منتظرمه...الو نیما...آره سوارش کردم...کجا بیام؟....باشه توهم...هی گیر بده...حواسم هست...فعلا...
شایان موبایلش رو روی داشبورد ماشین انداخت و با اخم به جلو خیره شد...هنوز چند دقیقه ای از حرکت اکشن پرتاب موبایل نگذشته بود که سنگینی نگاشو احساس کردم...خجالت میکشیدم بهش نگاه کنم برای همین از شیشه ماشین به بیرون خیره شدم...اما شایان ساکت ننشست وسکوت داخل ماشین رو شکست:
-سیندرلا خانوم امروز باید حواست به ساعت باشه هااااا...راس ساعت 12 تموم لباسات غیب میشن...اونوقت هیچکاری از دست نیما بر نمیاد...خودتی ویه جماعت انسان...
صدای ریز خنده اش بگوشم رسید...بی مزه...مطمئنم یلدا پیش تو کم میاره از بس که لوسی...
-خانم گلی بر گرد ببینمت چقد تغییری کردی؟
دوست نداشتم شایان منو ببینه برای همین بیشتر به سمت در چسبیدم...مرتیکه چلغوز واسه من جفتک میندازه...به تو بیشتر میخوره خانم گل باشی با این رفتار دخترونت...بادست گرمی که روی دستام نشست لرزیدم وبه سرعت به سمت شایان بر گشتم...نمی دونم از صورت وحشت زده ام مات شده بود یا آرایشی که داشتم که به سرعت دستشو برداشت و مسیر نگاش روی لبام قفل شد...اینقد معذب شدم که سرم رو پایین انداختم وبا انگشتام بازی کردم...چطور جرات کرد بمن دست بزنه؟...صدای نفسهای کشدارش رو شنیدم...اگه شایان با یه رژلب قرمز اینطوری واکنش نشون میداد پس وای به حال بقیه مردهایی که توی مهمونی بودن...نباید لحظه ای از کنار نیما تکون می خوردم...خودم به اندازه کافی استرس داشتم وحالا اینم بهش اضافه شده بود...
شایان-ببخشید نمی خواستم دستت رو بگیرم...
با استرس جواب دادم:
-ا...اشکال نداره...
می خواستم با انگشت دستم کمی از رژلب قرمز رو کم کنم که صدای شایان دراومد:
-بهش دست نزن...بزار باشه...فقط تو مهمونی از پیش نیما جم نخور...
-چشم
-بیخیال...ولی امشب خوشگل شدی هاااا...دست آرایشگرت درد نکنه...این یلدائه امشب بدجاییش می سوزه...
با شنیدن جمله آخرش خندم گرفت،شایانم که خنده ام رو دید گفت:
-اوه اوه عجب فیگوری!!!!جان من تو مهمونی همش بخند تا جاهای دیگشم بسوزه...
@romangram_com