#مهسا_پارت_198

-بیا...
طوبا دستم رو توی دستاش گرفت وبا هم به راهروسمت چپ حرکت کردیم...نگاهی به عمارت انداختم...بعضی وسایل رو نمیشناختم...خیلی قدیمی بودن...انگار از اولم همین وسایل اینجا قرارداشت...
-من همه چیز درباره تو میدونم مهسا...
-چی رو میدونید؟
-اینکه کی هستی واز کجا اومدی؟...پدر ومادرت رو هم میشناسم...سختی هایی که توی زندگیت روهم کشیدی با چشم دیدیم...
-از کجا میدونید؟
با کنجکاوی نگاهی به نیم رخش انداختم...برگشت وکمی کنار صورتم خم شدوگفت:
-این یه رازه...
ابرویی بالا انداختم...
-نیما رو دیدی؟
-بله طوبا خانوم...
-دلت براش تنگ نشده؟
این بار از تعجب ایستادم...هنوز توی راهرو بودیم...دستمو کشید وهمراه خودش برد...وارد اتاق بزرگی شدیم...این اتاق رو میشناختم...نیما تمرینهای موسیقیش رو اینجا انجام میداد...ولی چیدمانش اصلا با اتاق کار نیما نمی خوند...کتابخونه بزرگی سر تاسر اتاق چیده شده بودو میز پایه بلند بزرگی که مجسمه انسانی نیمه لخت که کره زمین رو روی دوشش گذاشته وسط اتاق قرار داشت...لوستر بزرگ وپر زرق وبرقی هم از سقف آویزون بود...به کنار میز چوبی کنار پنجره رفتیم ...من مشغول دیدن اطراف شدم...
-جوابمو ندادی دلت براش تنگ شده؟
سرم رو پایین انداختم...میدونستم طوبا توی دنیای من نیست برای همین دوست داشتم باهاش حرف بزنم...دیگه دروغ بسه...همینکه طوبا نمیتونست حرفامو بکسی بزنه باعث شد حرفای دلمو بهش بزنم...
-خیلی...
-میتونم بپرسم چرا عاشق نیما شدی؟...چرا نیما رو دوست داری؟...

@romangram_com