#مهسا_پارت_199
تو چشماش نگاهی انداختم...منتظر بود...
-دوسش دارم چون...
گیر کردم...چطوری با کلمات از عشقی که به نیما داشتم دفاع کنم...دوست داشتنم رو چطور به اثبات برسونم...لبم رو با زبونم تر کردم...
-منتظرم مهسا...نیما چی داشت که باعث شد تو عاشقش بشی؟
چشمامو محکم روی هم فشار دادم...یالا مهسا بگو...توضیح بده همونطور که برای شایان اعتراف کردی...بهش بگو چرا دوسش داری؟
-نیما رو دوست دارم چون هیچکس مث اون برای من نیست...چون ضربان قلب من با دیدن هیچ پسری بالا نمیره...تنم گرم نمیشه...وجود هیچکسی نتونسته دلم رو اینطور آروم کنه...صداش دنیای منه...من با غمش غمگین میشم و با دردش همدرد...من با اخماش اخم میکنم و با لبخندش لبخند میزنم...من عاشقشم چون اون با مهربونیاش با حمایتش از من زندگی رو دوباره بهم برگردونده...من نیما رو بیشتر از خودم دوست دارم...
چشمامو باز کردم...طوبا به سمتم اومد...بازوهامو گرفت وگفت:
-یه چیز رو توی عشق فراموش کردی مهسا...هر چیزی که تو میگی درسته و من انکارش نمیکنم چون درک احوال تو برای من از هر کاری آسونتره...اما زندگی بالا وپایین زیاد داره دخترم...یه روز توی اوجی و توی آسمونا پرواز میکنی ویه روز هم سقوط میکنی وبه قعر میای..فرشته کوچولوی من...به این توجه کن که چه کسی تو این شرایط همراه وهمپای تو ودلت بودن...درسته تو اونا رو از دست دادی ولی تنها نشدی...به پشت سرت نگاه کن...میخوای وجود پسرم رضا رو انکار کنی...نوه خوبم ستایش ویا حتی نیما...همه اونا تو رو از جایی که بودی به جلو بردن...تو هیچ وقت لازم نبود به عقب برگردی...شرایط الان تو همون مرحله ای از زندگیته که من وقتی هم سن تو بودم بهش رسیدم...منم عشق رو تجربه کردم...دیوانه وار عاشق امیر شدم...تو زندگی منو میدونی...چیزی که تو توی عشق فراموش کردی،ایثار وببخششه... اصلاخودت رو اون لحظه جای نیما گذاشتی؟...انکار تند رفتنش رو نمیکنم،با اطمینان میگم پسرم اشتباه کرد...ولی مهسا،تو با روی هم گذاشتن چشمات روی حقیقتی که الان از عشقت نسبت به نیما گفتی کاری بدتر از اون انجام میدی...وقتی میدونی حست درسته واونقد دوسش داری پس چرا نمیبخشیش؟...چرا بهش فرصت نمیدی؟همون فرصتی که تو قبل از تموم این اتفاقها از نیما میخواستی...برای چیزی که متعلق به خودته باید بجنگی...با فراراز عشق نمیتونی خودت رو از اون پنهون کنی...به هر دوتون این فرصت رو بده...
بازهم اشکهام راهشون رو پیدا کردن...حاجیه خانوم با انگشتاش قطره قطره اشکام رو پاک کرد وگفت:
-سه نفر هستن که مشتاق تر از من دوست دارن تو رو ببینن...بیا کنار پنجره...
هنوز تو شو ک حرفای حاجیه خانوم بودم که دستم رو گرفت وبه سمت پنجره برد...پرده توری رو کنار زد وبا چشماش به بیرون اشاره کرد...نگاهمو از چشمای مشکیش گرفتم وبه بیرون انداختم...امیر بهادر کنار دختر جوونی روی زمین نشسته بود وگلای قرمز رنگی رو توی خاک میذاشت...چهرشو نمیدیدم...
-اون خانوم کیه؟
صدای خندون طوبا خانوم با حرفی که زد باعث شد بیشتر توی شوک برم...
-گلرخه...مامان بزرگت...
چشمای گرد شده ام رو دوباره به بیرون دوختم...امیر بهادر کمی از گل توی دستش رو توی صورت گلرخ زد وشروع کرد بخندیدن...با تعجب گفتم:
-چطور اجازه میدید امیر بهادر پیش گلرخ باشه؟
-من عاشق امیرم وامیر عاشق گلرخ...هر سه ما بهم متصلیم...من از بودن گلرخ ناراحت نیستم...امیر عشقش رو بین ما بدرستی تقسیم میکنه...بودن امیر برای من کافیه...
@romangram_com