#مهسا_پارت_197
-سلام عزیزم...خوش اومدی...مشتاق دیدارت بودم...
خدای من عجب صدایی داشت...صوت کلامش هوش از سر آدم میبرد...اونقد از دیدن حاجیه خانوم که فقط توی عکسای سالن بالاییی عمارت دیده بودم خوشحال شدم که حالم وصف ناشدنیه...
-سلام حاجیه خانوم...
خم شد وگونه ام رو ب*و*سید...بعد کنارم روی مبل نشست...حالا بین امیر خان وحاجیه خانوم بودم...
-امیرمدام از تو برای من تعریف میکنه جوری که خیلی دوست داشتم ببینمت...خوشحالم که اینجایی دخترم...
از این همه علاقه ای که هر دونفرشون بهم ابراز میکردن خجالت کشیدم...
-حاجی بابا لطف دارن...
صدای خنده امیربهادر باز هم بلند شد:
-آی دختر تو دلم نذاشتی...همش منتظر بودم یه روز بهم بگی حاجی بابا...
خندیدم...با خنده منم حاجیه خانوم لبخند زد...
-امان از دست تو امیر...راستی پشت عمارت دنبالت میگشتن...ظاهرا گلای رز براشون مشکلی پیش اومده...
-اوه اوه این گلا خیلی حساسن...دخترم من باید برم...تو رو با همسرم تنها میذارم...بازم از اینکه تو رو دیدم خوشحال شدم...مواظب خودت باش...
با ایستادن امیرخان منم بلند شدم...دستی روی شونه ام گذاشت وبالبخنداز عمارت بیرون رفت... صدای حاجیه خانوم رو کنار گوشم شنیدم...
-وقت داری کمی توی عمارت قدم بزنیم؟...
-البته خانوم...
-بهم بگو طوبا...اسم من طوباست...خیلی وقته کسی منو طوبا صدا نزده...دلم برای اسمم تنگ شده...
-چشم طوبا خانوم...
@romangram_com