#مهسا_پارت_196

-من دیگه تحمل ندارم...
با گفتن حرفش پای چپش رو محکم روی زمین زد...دلم برای ب*و*سیدنش پرکشید...دوست داشتم بلند بشم ولپای گلیشو بکشم...صداش بدجوری بدلم نشسته بود...صدای امیر خان توی عمارت پیچید:
-نیما بابایی تو که کم طاقت نبودی؟...مگه قرارنذاشتیم وقتی بازی میکنی پریسا رو هم با خودت به حیاط ببری و مواظبش باشی؟
با شنیدن اسمی که امیربهادر آورد به سرعت به چهره پسر نگاهی انداختم...نیما؟...این پسر نیمای من بود؟...
-من با دخترا بازی نمیکنم...اون همش جیغ میزنه...
امیر بهادر نیما کوچولو رو روی پاش گذاشت ودستش رو به طرفم گرفت:
-نیما این خانوم که اینجا نشسته رو میشناسی؟
نیما که انگار تازه متوجه من شده بود توی چشمام نگاهی انداخت وسرش رو به علامت منفی تکون داد...
-این خانوم خوشگل اسمش مهساست...حالا یادت اومد؟
-آهاااان...
نیما از روی پای پدر بزرگش پایین اومد...دستش رو به طرفم دراز کرد وگفت:
-سلام مهسا خانوم...من نیما هستم...حاجی بابا گفته بود بدیدنمون میاین...
چقدر این پسر با ادب وخوش صحبته...برخلاف چهره گرفته اش پشت اون گلای خشک شده،صداش ولحن بیانش مهربون ودوست داشتنی بود...آره من این نیمارو میشناختم...با خوشحالی که اصلا توی خودم سراغ نداشتم دست نیما رو توی دستم گرفتم...اونقدر از دیدنش ذوق داشتم که متوجه نشدم دستش رو به زور از دستم بیرون آورد...با عذرخواهی سرم رو پایین انداختم...
-نیما بابایی میری مامان بزرگ رو صداش کنی؟
نیما نگاهی بهم انداخت...اخم ریزی کرد وسرش رو چند بار تکون داد واز کنارم گذشت...تا وقتی که از دیدم خارج نشده بود بهش زل زدم...یعنی نیما توی بچگیش این شکلی بوده؟؟...صدای امیر بهادر باعث شد سرم رو به سمتش برگردونم:
-ببخشید دیگه نیما توی بچگیش اصلا با پریسا جور نمیشد...آب وآتیشن باهم...البته همین شیطنتاشون باعث شده من هنوز دلم جوون باشه...خب خب ببین کی اینجاست..سلام حاجیه خانوم...بفرما اینم مهسا خانوم که تعریفشو میکردم...
بازم سرم رو چرخوندم...پیرزن خوش سیما وخوش لباسی با لبخندبهم نزدیک شد...از روی مبل بلند شدم...به روبه رو م که رسید دستش رو دراز کرد...منم به طبع دستش رو گرفتم:

@romangram_com