#مهسا_پارت_195
لبخندش پر رنگتر شد:
-سلام دخترم...چرا سر پا ایستادی؟...بیا بشین عزیزم...باید تورو به کسی نشون بدم...
پاهام در اختیار خودم نبود...با نشستن دستش روی شونه ام،همراهش به سمت مبل وسط سالن رفتیم...منو کنار خودش نشوند...با ترس اطراف رو نگاهی انداختم...کسی بغیر از ما اونجا نبود...مطمئن بودم که خوابم ولی اینکه چرا امیر بهادر تو خوابم اومده رو نمیفهمیدم...
-چی ذهنتو مشغول کرده خانوم گل؟
-من چرا اینجام؟
-خوشحال نیستی که پیش منی؟
-نه...نه...منظورم این نبود...من...
-دوست داشتم از نزدیک ببینمت...البته بغیر از من کسان دیگه ای هم این درخواست رو داشتن...
با چشمکی که بهم زد دلم آروم شد...فکر نمیکردم امیرخان با اون چهره پر جذبه وگرفته اش میتونه انقدر شیطون باشه...لبخندی زدم وگفتم:
-چرا میخواستین منو از نزدیک ببینید؟
-اون دیگه به اینجا مربوط میشه...
با گذاشتن دستش روی قفسه سینه اش منظورش رو فهمیدم...قلبش...دستش روی قلبش بود...
-چون دوستت داریم دخترم...
-دوسم دارید؟...مگه چند نفرید؟...من بغیر از شما کسی رو نمیشناسم...
امیر خان بلند خندید طوری که سرش به عقب رفت...باشنیدن صدای پایی سرم رو به سمت راست چرخوندم...یه پسر بچه که سرتا پاخودش رو گلی کرده بود داشت نزدیکمون میشد.. بخاطر گلهای تازه خشک شده توی صورتش نمیتونستم بفهمم کیه...اخم ریزی بین ابروهاش نشسته بود...نزدیک امیرخان که شد دستای گلیشو نشونش داد:
-حاجی بابا نگاه کنید...پریسا بازم منو توی گلا انداخت...
صدای شیرین و قشنگی داشت...سرم رو اطراف چرخوندم...دنبال پریسا میگشتم ولی عمارت خالی بود...صدای پسر منو متوجه خودش کرد:
@romangram_com