#مهسا_پارت_179

-بذار امتحان کنیم...با من شروع کن...
دادزدم:
-چی میگی تو؟...من میگم نره تو میگی بدوش...
شایان ولی آروم بهم گفت:
-بهت گفتم می خوام باهات حرف بزنم...بشین تا دلیل اصرامو بهت بگم...
اگه هم نمیخواستم به حرفاش گوش بدم هم نمیشد چون دوباره دستمو کشیدو کنارم نشست...صداشو صاف کرد وگفت:
-روز اولی که تو رو دیدم صادقانه بگم با اون موهای فر ولباس فرمت فکر کردم تم جدید مهمونیه نیماست...یه لحظه شک کردم... آخه نیما هم بدجوری بهت خیره شده بود...گفتم شایان، دوست دختر جدیدشه...ولی با صحبتهایی که شد فهمیدم نه تو یه خدمتکاری...هنوزم یاد اون روز میافتم خندم میگیره...مهسا اونروز تو برای من یه خدمتکار بودی...
لبخند مهربونی زد...به لباش خیره شده بودم...میخواستم ادامه بده...با زبونش لبشو تر کرد وگفت:
-خب تو یه خدمتکار بودی ومن اینو انکار نمیکنم...اما مهسا،وقتی برای جشن یلدا دنبالت به آرایشگاه اومدم یه چیزی توی دلم با دیدنت تکون خورد...تو اون لحظه اصلا شبیه یه خدمتکار نبودی...تو یه خانوم متشخص،سنگین و باوقار بودی...تو با دخترای دیگه فرق میکردی...وقتی دستت رو گرفتم و تو کنار کشیدی فهمیدم این تو بمیری ها از اون تو بمیری ها نیست...نجابتت رو تو این چندماهی که شناختمت بهم ثابت کردی...مهسا من تو رو بهتر از خودت شناختم...شایان یه پسره،پسری که بخوبی میتونه تشخیص بده کی خوبه کی بده...تو بعد از مهمونی برای من دیگه یه خدمتکار نبودی و نشدی...دوست من توی عمارت کنار نیما زندگی میکرد...تو شدی دوستی که دوسش داشتم و دارم...اما نیما...مهسا...من نیما رو 8ساله که میشناسم...خط به خط متن وجودیشو خوندم و از حفظ بلدم...نیما هیچ جای ناشناخته ای برای من نداره...با تمام صداقتم میگم...با اومدن تو نیما خیلی عوض شد...نمیدونم باور میکنی یا نه وشاید بدونی که نیما رابطه اش با دخترا بازبود...ببین من از فعل گذشته استفاده میکنم چون نیما الان چندماهه که حتی با یه دختر چشم تو چشم نشده چه برسه به اینکه باهشون برخورد داشته باشه...اوایل درک نمیکردم... منشاء مهربونیا وخوش اخلاقیهای نیما رو نمیفهمیدم...ولی بیکار ننشستم...کنجکاوی کردم تا بالاخره سوالام پاسخ داده شد...نگاهش رو خوندم همون روزی که مسموم شد...همون روزکه تو براش بال بال میزدی و نیما از این همه توجه لذت میبرد...من به این میگم عشق...حالا بهم حق بده مهسا تو بهم بگو کی بهتر از تو برای نیما تو این دنیا وجود داره؟...نیما قبل از اینکه ارباب این عمارت،این ثروت واین جایگاه باشه یه انسانه همونطور که تو از اولم یه خدمتکار نبودی...بودی؟..
حرفای شایان تموم شد...همونطور تو چشمام خیره بود...میخواست تک تک حرفاشو تایید کنم....باور نمیکردم نیما هم منو دوست داشته باشه...درک حرفای شایان برام خیلی سخت و سنگین بود...هنوزم قانع نشده بودم که چرا باید بهش اعتراف کنم...اگه اونم منو دوست داشت حداقل یه قدمی برمیداشت...سرم رو به نشونه منفی بودن افکار شایان تکان دادم...نگاهش غمگین شد وگفت:
-چرا؟...
-تو نمیتونی بجای نیما حرف بزنی...تو اونو میشناسی درست ولی از دلش که خبر نداری...شاید این عشق نباشه...شاید...چه میدونم...شاید...
-شاید چی؟
با عوض شدن آهنگ صدای جیغ و داد مهمونا بلندشد...شایان دستامو فشار داد...منتظر بود حرفمو ادامه بدم...گیج شدم...دهنم خشک شده بود...با اضطراب گفتم:
-نمیدونم...تشنمه شایان...
بلند شد واز روی میز پارچ شربت رو برداشت ولیوانی با محتویات قرمز رنگی بدستم داد...یه نفس شربت رو بالا دادم...اما تشنگیم برطرف نشد...شایان به حرف اومد:
-این حرفای من نیست که قبول نداری تو نیما رو باور نمیکنی...مهسا،نیما اگه یه درصد بهت احساس نداشت دیروز منو بخاطر خندیدن با تو از عمارت بیرون نمی انداخت...اینو هم میخوای انکار کنی؟

@romangram_com