#مهسا_پارت_180
باختم...رفتارای دیروز نیما به ذهنم هجوم آورد...اینکه زود برگشته بود...حرفاش...پوزخندش...تهمتی که به منوشایان زد...نفسمو با شدت بیرون دادم و با اطمینان گفتم:
-چطور میخوای کمکم کنی که بهش اعتراف کنم؟
شایان با ذوق دستاشو بهم زد...
-اونش با من..
از روی صندلی بلند شد...انگشتای دستشو توهم قفل کرد و درجا شکستشون...شونه هاشو کمی بالا وپایین انداخت...با ابروهای بالا رفته گفتم:
-میخوای بری دعوا؟
بلند خندید وشیطون گفت:
-پارسال یه روز گرم تابستونی دختری که از قضا خیلی خیلی خیلی منو دوست داشت به سر کارم اومد...بهم گفت میخواد تنها باهام حرف بزنه...قبول کردم واجازه دادم که به اتاقم بیاد...روبه روم نشست وشروع کرد به من من کردن...بعد از نیم ساعت استفاده از کلماتی که اصلا ربطی به حرفی که در آخر زد نداشت اعتراف کرد که منو دوست داره...عاشقمه ومیخواد با من ازدواج کنه...
با تعجب بهش نگاه میکردم...چشمام رو چپ وراست کردم...نمیفهمیدم منظورش چیه...شونه هامو بالا انداختم و گفتم:
-خب؟...توبهش چی گفتی؟
شایان دستش رو طوری که انگار براش مهم نیست توی هوا تکون داد وگفت:
-هیچی یه یک ربع ساعتی بهش خندیدم و دست آخرم اب پاکی رو روی دستش ریختم...من از دختری که بهش هیچ احساسی ندارم توجه نمیکنم...
با شنیدن حرفش دلم هری فرو ریخت...از تصمیمم منصرف شدم...از سر جام بلند شدم تا از آشپزخونه بیرون برم که جلوم ایستاد:
-کجا؟
-برو کنار... نمیخوام بهش اعتراف کنم...غلط کردم...اصلا من عاشقش نیستم...
شایان دستاشو دو طرف بدنش دراز کرد و مانع از رفتنم شد...
-بله من بهش خندیدم چون یه احمق بود...چرا؟...چون غرور خودشو رو خرد کرد وقتی از حس من نسبت بخودش چیزی نمیدونست؟...این یعنی با هاونگ تو آب کوبیدن...اما قضیه تو فرق میکنه...اون دختر یکی مثه منو نداشت تا بهش کمک کنه و بگه اون پسری که دوسش داری هم به همون اندازه که تو دوسش داری اونم تو رو دوست داره...خب حالا شروع کنیم؟
@romangram_com