#مهسا_پارت_178

-نه دارم به این فکر میکنم چطور میتونم از دستت فرارکنم...
صدای خنده شایان میون آهنگ حل شد...هیچکس حواسش پیش ما نبود...شایان بازومو گرفت و به همراه خودش کشوند...اونقدر کارش ناگهانی بود که جای هر عکس العملی رو ازم میگرفت...به سمت آشپزخونه رفتیم...کسی اونجا نبود...منو روی صندلی نشوند وخودش هم رو به رو م نشست وگفت:
-ببین مهسا میخوام صادقانه باهات حرف بزنم...خوب به حرفام گوش بده...اما قبلش تاکید کنم تو به هیچ عنوان نمیتونی از دست من فرارکنی... وقتی از کسی خوشم بیاد مثه کنه بهش میچسبم حتی اگه از بودن با من بدش بیاد...اوکی؟
لبامو بالا دادم و با اخم نگاش کردم...این دیگه کیه؟...بابا نمیخوام با نیما حرف بزنم...من....ن.م.ی.ت.و.ن.م...به چه زبونی بگم...الحق کنه بهت میاد...افکارمو به زبون آوردم:
-شایان داری اذیتم میکنی...نمیدونم چرا باید درمورد نیما واحساساتم باهات حرف بزنم...اصلا تو میدونی جایگاه من چه؟...کیم؟...از کجا اومدم؟...همینطوری میخوای منو به نیما بندازی؟...داری مشکوک میزنی هاااا...
شایان کمی به جلو خم شد و دستامو محکم توی دستاش گرفت...میخواستم بکشم کنار که نذاشت و لبخند اطمینان بخشی زد وگفت:
-تو آدم بدی هستی؟
-نه...
-قصد گول زدن نیما رو داری؟
-نه...
-به احساسات خودت شک داری؟
-نه...نه...نه...درد من که خودم نیستم...من میدونم چی میخوام ولی این تویی که متوجه خواسته ات نیستی...نیما و مهسا کنارهم نمیان...خدمتکار و ارباب...
-میان...من میگم میان...
کلافه گفتم:
-شایان بس کن...نظر مثبت تو از منفی بودن خواستت کم نمیکنه...میخوام برم...
بلند شدم...نمیفهمیدم چرا انقد با شایان صمیمی حرف میزدم...یا چرا شایان انقد اصرار داره که من به نیما اعتراف کنم...شایان با من بلند شد ولی دستم رو ول نکرد...نمیذاشت تکون بخورم...
-دستمو ول کن شایان...

@romangram_com