#مهسا_پارت_177
-فکر نکنم از احساست بهش گفته باشی...درسته؟
به رقص دو نفره نیما و اون دختر نگاه کردم و سرم رو به نشانه نه تکون دادم...صدای پوف کردن شایان رو شنیدم ولی برنگشتم ببینمش...نگاهم تنها به عشقم بود...عشقی که نگاهش به من نیست و داره با خوشحالی از این جشن لذت میبره...منم همینو میخواستم...اینکه این جشن براش بیادماندنی بشه...با خوشحالی اون منم خوشحالم...نیما بخند...با تمام وجودت از این مهمونی لذت ببر...سهمم از تو فقط یه آهه...آهی از ته قلب برای سوزوندن احساساتم...
- به خودت ظلم نکن مهسا...ببین من یه نظر شخصی دارم اونم اینکه اگه الان تلاشتو بکنی حالا یا خوب یا بد خیلی بهتر از اینکه بعدها بخاطر اینکه فرصت داشتی و حرف نزدی پشیمون بشی...
برگشتم و توی چشماش نگاه کردم...نمی دونم چطور ولی حرفمو به زبون اوردم بدون اینکه بفهمم چرا برای درد دلم باید با صمیمی ترین دوست نیما حرف بزنم:
-برم چی بهش بگم؟
-خیلی راحت حرف دلت رو بهش بزن...
-این خیلی راحته؟!
شایان خنده ای کرد وگفت:
-اگه بخوای از آب خوردنم راحتتره...
-شایان الان وقت شوخی نیست...من نمیتونم تو چشماش نگاه کنم و بگم...
-دوست دارم...
حرف نیمه تمومی رو که میترسیدم به زبون بیارم شایان تموم کرد...
-نمیتونم...نمیشه...
-باید بتونی...بهتر از اینکه بلاتکلیف بمونی...میخوای تا ابد خدمتکارش باشی؟...شایدم خدمتکار خانومش...
نگاه تیزم رو بهش انداختم...همینم مونده خدمتکار زنش بشم...عمرا...نیما برای منه...اما....من نمیتونستم برم بهش بگم دوسش دارم...اگه با اون پوزخندش تحقیرم کنه من دووم نمی آوردم...حتما پیش خودش فکر میکنه دوبار بهش مهربونی کردم هوا برش داشته...نه...نه...غیرممکنه برم بهش اعتراف کنم...
-چی شد؟...داری فکر میکنی چطور بهش بگی؟
براق شدم...اصلا به تو چه ربطی داره...اصلا من میخوام تا ابد خدمتکار نیما باشم...تو روسننن...ای بابا عجب آدمیه هاااا...
@romangram_com