#مهسا_پارت_174

با خنده جعبه دستمال کاغذی رو بهش دادم...شایان پشت سرم قایم شد وگفت:
-وووی مهسا جلوی این دختر وحشی رو بگیر میخواد منو بخوره...
ستایش ادای کسی رو درآورد که بالا میاره....
-اووووغغغ....من تو رو بخورم ؟؟همینجوری بهت نگاه میکنم بالا میارم...
شایان دست به کمر کنارم ایستاد...صداشو مثه دخترای لوس کرد و گفت:
-خانوم محض اطلاعتون بگم هرکی منو خورده پسندیده...حالا شما هم یه امتحانی بکن...
برگشت و رو به من چشمکی زد...صدای خنده دوستاش بلند شد...این بشر آبرو رو خورده یه آبم روش...
ستایش وقتی خنده دوستای شایان رو شنید از عصبانیت سرخ شد...همینکه ایستاد صدای جیغ دخترونه شایان توی سالن پیچید و پا به فرارگذشت...منو دوستاش دلامون رو گرفته بودیم وخندیدیم...اون دوتا هم دنبال هم می دویدن وجیغ میکشیدن...
عصر همه چیز آماده شده بود...فقط موند دور کردن نیما از عمارت تا ساعت 7شب که اونم دست شایان رو می ب*و*سید...دم در ایستادم تا با همه خداحافظی کنم...قرارشد برن خودشون رو برای جشن آماده کنن وبرگردن...به گردن پر از خراشهای شایان خیره شدم متوجه شد وگفت:
-خیلی ضایع اس نه؟
سری تکون دادم وگفتم:
-بستگی به لباس امشبتون داره...ولی خب هرچی عوض داره گله نداره...
-اووففف...ستایش دستت بشکنه...آدم انـــــــــــــــقد وحشی...هنوز میسوزن...راستی لباسامو گذاشتم تویکی از اتاقای طبقه بالا... با نیما برگشتم عمارت همینجا آماده میشم...
با خداحافظی به سالن برگشتم وبه همراه ستایش برای آماده شدن به طبقه بالا رفتیم...حموم ربع ساعته ای کردم...لباسامو پوشیدم...زحمت آرایش صورت و موهامم ستایش کشید...
مهمونا اومده بودن...عمو رضا وخاله زهرا گفتن نمی تونن بین این همه جوون بیان...کادوشون رو ستایش آورده بود...هرکسی مشغول کاری بود..یه عده میرقصیدن...یه عده هم یا حرف میزدن یا نوشیدنی میخوردن...با ویبره گوشیم پیام شایان رو خوندم:
-نزدیک عمارتیم...
دستور صادرشد...چراغها خاموش...سکوت مطلق...نفس کشیدن ممنوع...فقط کافی بود نیما وارد عمارت بشه تا همه نقششون رو اجرا کنن...دستگیره در ورودی پایین رفت...آب دهنمو از هیجان پایین فرستادم...صدای شایان توی سالن پیچید:

@romangram_com