#مهسا_پارت_173
-آقا شایان چند تا جک تعریف میکردن منم نتونستم جلوی خنده ام رو بگیرم...میدونید که پسر شوخ طبعی هستن...
نیما کمی به جلو خم شد وبا چشمای ریز شده گفت:
-اونکه بله همه میدونن شایان پسر شوخیه ولی اون به هر کسی نمیگه چه خنده نازی داره...تا اونجایی که من میدونم ودیدم اصولا شایان با هر دختری گرم نمیگیره...
تنم داغ شد...این دیگه چه حرفیه که میزد...یعنی چی؟...یعنی به منو شایان شک داشت؟...با یادآوری حرفی که زیر لب زده بود بیشتر عصبانی شدم...دوساعت زودتر اومده بود تا شاید مچ منو با شایان بگیره؟؟...این دیگه چه جورشه؟....دوست خودشو نمیشناسه؟؟...منو نمیشناسه؟...من اگه میخواستم با پسری باشم واصلا چنین دختری بودم که طرف تو می اومدم که دم دستمی...با عصبانیت از سر مبل پا شدم...صدای پوزخندش بیشتر باعث شد گر بگیرم...دستامو مشت کردم وتمام حرصمو تو صدام بردم وتنها گفتم:
-براتون واقعا متاسفم...بیچاره شایان چی فکر میکرد چی شد...امیدوارم بعدا از حرفایی که پشت سرش بهش نسبت دادید پشیمون نشید...
برگشتم....اما با حرفی که زد قطره اشکی که از قلب شکسته ام توی چشمام نشست،فرو ریخت...نرفته ایستادم...
-شایان چه طرفدار پروپاقرصی هم داره؟!
چونه ام نه از روی درد بلکه از عصبانیت لرزید...نمی خواستم برگردم که تا چشمای گریونمو ببینه...من کار اشتباهی نکرده بودم که حالا بخوام جواب پس بدم...دستای مشت شده ام رو بالا گرفتم وچند بار روی قلبم زدم...تهمت...نیما به من تهمت زد...خیلی نامردی...من که برای تو پر پر میزنم ،این جوابم نبود...
با ناراحتی به سمت اتاقم رفتم...به لباسی که قراربود فردا شب بپوشم دستی کشیدم...ستایش نذاشت لباس بخرم...میگفت اگه قراره واسه هر مهمونی که نیما میگیره کل پولتو لباس بخری که چیزی واست نمیمونه...کت کتون کوتاه مشکی با نوار نازک سفیدرنگ روی جیبهاش...پیراهن سفیدبا پولکهای نقره ای روی سینه اش که بلندیش تا ب*ا*س*نم میرسید به همراه ساپورت ضخیم مشکی که نقشهای ریز گلهای سفیدی انتهای مچ پاش داشت لباسی بود که ستایش برای تولد پارسالم خریده بود رومیخواستم برای جشن نیما بپوشم...یه خدمتکار که بیشتر نبودم پس نیازی به لباس آنچنانی نبود...من که قراره فقط پذیرایی کنم...به سمت تختم رفتم وهندزفری گذاشتم...نیما نصفه های شب به آنا اس داد...وضع مضحکی بود هر وقت از دستش ناراحت میشدم و به آنا پیام میداد من جواب نمیدادم...پیامش رو خوندم:
-سلام...بیداری؟
وقتی جوابی براش نفرستادم دوباره پیامش رسید:
-باشه...شب بخیر
برام مهم نبود با آنا چیکار داره...وقتی با این راحتی به بهترین دوستش تهمت میزد پس چیا میتونست بار آنا کنه خدا میدونه...
***
شب جشن فرارسید...با اینکه صبح یاد حرفای دیشبش افتادم و ناراحت شدم ولی بازم دلم نیومد جشن تولدش رو خراب کنم...نیما بعد از خوردن صبحانه اش که به تنهایی خورد از عمارت بیرون رفت...زنگ زدم به شایان و ستایش تا به ویلا بیان...به کمک هر دوشون و چند تا از دوستاشون سالن پایین عمارت آماده شد...ناهار رو باز هم با شوخی های شایان گذشت...اصلا به روش نمی اورد نیما چطور از عمارت بیرونش کرده...همون شایان بود...مهربون وپاک...آره نیما،شایان پسر پاکیه...امیدوارم لیاقت چنین دوستی رو داشته باشی...
صدای جیغ ستایش باعث شد با عجله به سمت چپ سالن برم...روی زمین افتاده بود...روی صورتش خامه ای شده...با شلیک خنده شایان و دوستاش فهمیدم این شیطنتاش پایانی نداره...
-مهسا یه دستمال بهم بده تا حساب این ایکبیری رو برسم...
@romangram_com