#مهسا_پارت_172

-کنار پنجره ام...دنبالم نگرد...
قامت سیاهی رو که به سمت روشنایی می اومد دیدم...کی به عمارت برگشته بود؟...
-آقا کی برگشتید که من متوجه نشدم؟...
روی مبل نشست...لباسای بیرون تنش بود....یعنی تازه اومده پس چرا من ندیدمش؟...حتی صدای پاشو هم نشنیدم...
-دو ساعتی میشه برگشتم...
دوساعت؟؟؟؟....نگاهی به ساعت مچی ام انداختم...ساعت نزدیک نه بود...یعنی چی؟...
-فکر کردم تازه اومدید...آخه لباسای بیرون تنتونه...
-ادم خونه خودشم باید یواشکی بیاد که یه وقت...
زیر لب حرفشو زد...متوجه اش شدم ولی نفهمیدم منظورش چیه...
شونه ای بالا انداختم وگفتم:
-شام بیارم براتون؟
-نه بیرون غذا خوردم...دیروز شایان برای چی عمارت اومده بود؟
بالاخره پرسید...نباید چیزی رو لو میدادم...خیلی خونسردجواب دادم:
-همینطوری اومدن...عصرونه حاضر بود منم بهشون تعارف کردم...
پوزخندی زد:
-آهان...صدای خنده هاتون تو کل عمارت پیچیده بود...حالا چی میگفتید؟
از تمسخر کلامش رنجیدم ولی بازم چیزی نگفتم...فقط سعی میکردم حالاتم طبیعی باشه...

@romangram_com