#مهسا_پارت_175

-فیوز پریده؟
نیما جواب داد:
-فکر نکنم...آخه چراغای باغ روشنه...
صدام زد:
-مهسا...کجایی تو؟...
با روشن شدن چراغهای سالن صدای جیغ و کف زدن بچه ها بلند شد...قیافه وحشت زده نیما خنده دار ترین بخش جشن بود...بابک بلافاصله از نیما عکس گرفت...با فلش دوربین نیما به خودش اومد و دهان نیمه بازشو بست...همه یک صدا گفتن:
-تولدت مبارک نیما...
آخ که چقدر دوست داشتم اون لحظه بپرم بغلشو ب*و*سه بارونش کنم...لبخند شیرینش کم کم به خنده زیبایی تبدیل شد...هر کسی بسمتش میرفت وبهش تبریک میگفت....چشماش دنبال کسی میگشت...جلو رفتم...بهم نگاه کرد...مهربون...خوشحال وقدرشناسانه...لبخندی مهمون لبهام کردم:
-تولدتون مبارک آقا...
صدای شادش تو گوشم از تموم آهنگای دنیا خوشتر بود:
-ممنون...
باید میفهمید اونی که باید ازش تشکر کنه من نیستم...سریع گفتم:
-از من تشکر نکنید...برنامه ریزی این جشن با دوستتون آقا شایان بود...
لبخندش محو شد...ابروهاش بالا رفت و سریع به پشت سرش نگاه کرد...شایان با لبخند شیطونی ابروهاشو چند بار بالا انداخت...نیما کاملا برگشت و به سمت شایان رفت...
-باید فکرشو میکردم...ممنونم شایان...
-خواهش میشه...به جبران فراموش کردن پارسال...
-جبران کردی پسر...

@romangram_com