#مهسا_پارت_163

-آقا نیما...میتونم برم بیرون؟
نگاهی بهم انداخت و گفت:
-بیرون؟؟...الان؟؟
سری تکون دادم و گفتم:
-میخوام...میخوام برم سر خاک پدر و مادرم!
چند لحظه خیره نگام کرد و بعد گفت:
-حاضر شو...با هم میریم
-نیازی نیست...خودم میرم!
با لبخندی که سعی در پنهون کردنش داشت گفت:
-نمیشه...آخه قول دادم مراقبت باشم!
و بعد از کنارم گذشت و به طرف اتاقش رفت.ای ستایش!!!آخه من تو شهر خودم نیاز به مراقب دارم؟!اما بدم نشد ها.مگه من عاشق نیما نیستم پس چرا نباید از لحظه لحظه هایی که در کنارش هستم لذت برم؟بذار حس کنم که حواسش بهم هست حتی به سفارش اطرافیان!
فوری لباس پوشیدم و همرا نیما به سمت بهشت زهرا رفتیم.هر چقدر بیشتر بهشون نزدیکتر میشدم بغضم شدیدتر میشد. اونموقعی که شیراز بودم امکان نداشت دیدارشونو فراموش کنم اما حالا...چه کنم که تقدیر برای من نخواست!
دسته گلو توی دستم فشردم و نزدیکتر شدم.نیما نزدیکای قبر ازم جدا شد.میدونست میخوام تنها باشم.همونطور که اشکام سرازیر شده بود بین قبراشون نشستم.دستی به قبر مادرم کشیدم.پر از خاک بود.خاک به اندازه چهار سال دوری،کسی نبود که بهشون سر بزنه.احساس کردم تمام گذشته جلوی چشمام ظاهر شد:
-سلام مامانم...سلام بابا...شمام مثه من تنهایید آره؟شمام مثه مهسا هیچکسو تو این دنیا ندارید؟مامان دختر بیوفاتو میبخشی؟...بابادلم پاره پاره اس... اگه پیشم بودین من این همه بیکسی وغربت نمیکشیدم...زود رفتین...زود تنهام گذاشتین...بابایی میدونم طاقت دوری از مامانو نداشتی اما این حقم نبود که اونم بعد از خودت ازم بگیری...من به هردوتون نیاز داشتم...مامان...حالم خوب نیست...به اندازه تمام دنیا بغض دارم...دلم شکسته...دلم تنگه...آخه چرا من؟
دستی روی قبر پدرم کشیدم و ادامه دادم:
-کمک کنید طاقت بیارم...سختمه...یادته مامان میگفتی دخترمو به کس کسونش نمیدم؟بابا یادته میگفتی میخوام ترشی بندازمش؟...بیاین حالمو ببینید...دخترتون عاشق شده...عاشق رئیسش...عاشق کسی که وقتی برای بار اول دیدمش خیلی ازش میترسیدم اما حالا من برای دیدنش پرپرمیزنم... ببین بابا چقد مهربونه که منو به دیدن شما آورده...برام دعا کنید...به دعاتون نیاز دارم...
سرمو روی زانوهام گذاشتم و به گریه افتادم.قلبم سنگینی میکرد.چشمام از شدت گریه میسوخت.انگار تمام اشکای این چند سال راهشونو پیدا کرده بودن و قصد بند اومدن هم نداشتن...

@romangram_com