#مهسا_پارت_164

احساس کردم کسی روبروم نشست...سر بلند کردم و نیما رو دیدم که با ابروهایی گره خورده داشت با گلاب قبرا رو میشست.چقدر ازش ممنون بودم.بابت حضورش،بابت بودنش!
تمام مدتی که داشت فاتحه میخوند سرش پایین بود اما من داشتم نگاش میکردم و تو دلم میگفتم"باباجون،مامان جون،اینم از عشق من،خیلی دوسش دارم...دعا کنید قلبم دوباره نشکنه"
نیما نگاهی بهم انداخت و گفت:
-بهتره بریم
سری تکون دادم و بلند شدم.هر دو در کنار هم قدم میزدیم.سرم پایین بود و داشتم به این فکر میکردم که اگه نیما نبود اگه عشقش نبود من باید چیکار میکردم؟از اینکه روزی بخواد ازدواج کنه دلم لرزید.حتی فکرشم قلبمو به درد می آورد.
کسی محکم بهم خورد.تعادلمو از دست دادم و داشتم میفتادم که نیما دستمو گرفت. به سمت خودش کشید.در حالیکه دستش دورم حلقه شده بود با عصبانیت به پسری که بهم تنه زده بود گفت:
-حواست کجاست؟کوری؟!
اون بیچاره هم گفت:
-ببخشیدآقا..متاسفم!
ببخشمت؟دعات میکنم پسر!تو این لحظه من فقط اغوش نیما روکم داشتم که به لطف تو بدستش آوردم....تو این هوای سرد و بعد از اون همه گریه واحساس خلاء کردن با تن نیما منم گرم شدم... از این نزدیکی،از آغوش داغش... قلبم دو برابر به سینه ام کوبید....من اسم این حالتم رو جریان زندگی گذاشتم...
با اکراه از آغوشش بیرون اومدم و دوباره باهاش همقدم شدم.زیر چشمی نگاهی بهش انداختم.با اخمی که هنوز روی پیشونیش بود به جلو نگاه میکرد....مهسافدای اون جذبه و اخمت بره...چی میشه حالا که آغوشتو نصبیم کردی ،یه کم از اون خنده هاتو که دل و دینمو میلرزونه رو هم روی ی لبات مهمون میکردی... یعنی به جایی بر میخورد؟
وقتی به سوییت برگشتیم لباس عوض کردم و خواستم تدارک ناهار رو ببینم که شنیدم نیما تلفنی سفارش داد:
-دو پرس چلوکباب لطفا...با مخلفات،ممنونم.یادداشت بفرمایید
آدرسو که بهش داد و تلفنو قطع کرد به سمتش رفتم و گفتم:
-نیازی به این کار نبود...خودم یه چیز درست میکردم!
نگاهی بهم انداخت و گفت:
-اینم اضافه کن به همون چوب خطهایی که گفتم...

@romangram_com