#مهسا_پارت_162

-هیچوقت به این خوبی نبودم ستایش...باور کن،من باهاش کنار اومدم،نگران نباش!
-بابا هم درسته به روش نیاورد ولی جدا برات نگران بود،میگفت نمیخوام ذهن مهسا دوباره درگیر بشه!
-ممنون،شما همیشه به من لطف داشتید،من همیشه مدیون خانواده سلحشورم!
و با این حرف نگاهی به نیما انداختم که حین غذا به منم نگاه میکرد:
-قربونت برم عزیزم،گوشی رو میدی به نیما؟میخوام یه چیزی بهش بگم
-باشه...چند لحظه گوشی
نیما گوشی رو گرفت و با ستایش مشغول صحبت شد:
-الو...سلام ...ممنون خوبم...امشب اولین اجراست...گوش میدم...خب...
لبخندی روی لباش اومد و ادامه داد:
-نگران نباش...باشه خداحافظ
در حالیکه هنوز خنده به لب داشت گوشی رو به سمتم گرفت.از ستایش خداحافظی کردم اما فوری بهش اس دادم:
-چی بهش گفتی که داره میخنده؟
چند لحظه بعد جوابش اومد:
-هیچی...فقط گفتم جون تو و جون خاله ریزه!!!
آخرشم یه شکلک خندون فرستاد...یعنی اگه الان جلوی دستم بود میکشتمش!ببین کارم به کجا رسیده!ای خدا نگاه کن همه دارن مسخرم میکنن.آخه چرا؟!
بعد از جمع کردن میز و شستن ظرفا فوری برای خواب به اتاقم رفتم تا ته مونده خستگیمو هم از تنم دربیارم...فردا کاری رو باید انجام میدادم که چهار ساله فراموش کردم!!!
ساعت9صبح بود...دیشب نتونستم به اولین اجراشون برسم...از ظهر تا 9شب یه سر خوابیدم...نیما هم بیدارم نکرد...کمی این پا اون پا کردم تا بالاخره تونستم حرفمو بزنم...به سمت نیما رفتم که روی مبل نشسته بود وبا گیتارش یه آهنگ رو آروم میزد:

@romangram_com