#مهسا_پارت_131

ته دلم کلی ذوق کردم...پس اینم از فسنجونای من خوشش اومده و بروز نمیده:
-چشم..هر چی شما بگید
فنجون قهوه رو جلوش گذاشتم و مشغول غذا پختن شدم اما احساس میکردم داره بهم نگاه میکنه.برای اولین بار از حضورش معذب بودم.همونطور که پشت بهش ایستاده بودم پرسیدم:
-اقا...نمیخوام فضولی کنم ولی انگار به از جشن میخوایید مسافرت برید...درسته؟
تعللی کرد و جواب داد:
-آره البته من دو روز بیشتر نمیمونم،بعدش با گروه میرم...کنسرت داریم...چطور؟
-همینطوری پرسیدم...میتونم بپرسم کجا؟
-مسافرتمون رو میپرسی یا کنسرتم؟
پریسا دیروز عصر بهم گفت میخوان برن شمال...قراربود منم باهاشون برم...آخه ستایش وخانوادشم میرفتن ومن توی عمارت تنها میشدم...مارال خانومم گفت منم حتما باید بیام...
-کنسرتتون کجاست؟...
شیراز!!!-
دستم از حرکت ایستاد...شیراز؟...خیلی وقت بود که به زادگاهم فکر نمیکردم...یعنی داشتم سعی میکردم فراموشش کنم...از وقتی که خانوادمو از دست داده بودم برام پر از خاطرات تلخ بود ولی الان بدجور احساس دلتنگی میکردم.به سمتش برگشتم.نگاهی بهش انداختم و پرسیدم:
-خانوادتونم با شما میان شیراز؟
فنجونو روی میز گذاشتت و گفت:
-نه...اونا مقصدشون فقط شماله...چطور؟
دلم میخواست بهش بگم شمال نمیرم ولی در عوضش منو با خودش ببره شیراز...دلم واسه شهرم تنگ شده بود...واسه اون دوتا قبرسرد که 4ساله ندیدمشون...
صدای نیما منو از خیال شهرم بیرون آورد:

@romangram_com