#مهسا_پارت_132

-پرسیدم چرا میخواستی بدونی؟
-هیچی هیچی...فکر کردم خانوادتون واسه کنسرتتون میان...
اما بود،خیلی چیزا بود،دلتنگی بود،تنهایی بود.بی کسی بود.نمیدونم چرا همش دارم به گذشته فکر میکنم.باید میزدم به بیخیالی؛من که نمیتونستم جایی برم.
با اومدن پریسا و بعدش پدر و مادرش بازم فضای خونه پر از شادی شد...پریسا توی آشپزخونه کمکم میکرد تا غذا بپزم گرچه بیشتر کثیف کاری میکرد...مارال خانومم پیش یکی از دوستای صمیمیش که دعوتش کرده بود نشسته و با هم میگفتن و میخندیدن...نیما وپدرشم یه سر به نمایشگاه ماشین زدن وقراربود واسه ناهار برگردن...نزدیکی های ظهرم ستایش اومد و جمعمون کامل شد...اونقدر آشپزخونه رو به گند کشیدن که صدام در اومد وهردوشون رو از اونجا انداختم بیرون... میخندیدیم وشاد بودیم..ناهار رودرکنار دوست مارال و ستایش خوردیم...خاطرات دانشگاه پریسا اونقدر جالب وخنده دار بود که با دل درد وحشتناکی که به بخاطرخندیدن زیاد بود،از سر میز پا شدم...نیما از خنده سرخ شد و من چقد خنده های شیرینش رو دوست داشتم...بیچاره ستایش از دیدن تغییر رفتار نیما شاخ درآورد و مدام ازم میپرسید که چیز خورش کردم یا نه؟؟؟... دست آخرم پریسا با چشمکی رو به همه کرد وگفت:
-راست میگن فلفل نبین چه ریزه هااا...عجب آشپز خوبی هستی مهسا جون...حسودیم شد...
موقع ناهار همه از دستپختم تعریف میکردن اما من چشمم به نیما بود که با ولع مشغول خوردن بود...نمیدونم این خوش اشتهاییش رو به پای غذا میذاشتم یا به خاطر حضور خانوادش اما هر چی که بود ته دلمو شاد کرد.
بعد از ناهار عمورضا وخاله زهرا هم اومدن...به کمک ستایش قهوه درست کردیم و به سالن بردیم...بعد از تعارف کنار ستایش نشستم...با سنگینی نگاهی روی خودم به سمت چپم چرخیدم...نیما با چشمای ریز شده اش با کنجکاوی بهم نگاه میکرد...تنم داغ شد و احساس کردم گونه هام به رنگ قرمز دراومدن...لبم رو کمی جوییدم وسرم رو پایین انداختم...صدای پریسا بگوشم رسید:
-نیما کجایی؟...دختر مردم آب شد...
با حرف پریسا همه شروع به خندیدن کردن...ولی من بیچاره بیشتر خجالت زده شدم...آقا پیروز پدر نیما رو بهش کرد وگفت:
-نیما بابا چیزی شده؟...
-بابا..عمورضا...میخواستم سوالی ازتون بپرسم...
-بپرس بابا...چی ذهنتو مشغول کرده...
نیما از جاش بلند شد وبه سمت راه پله ها رفت...پریسا گفت:
-پس چی شد؟...چرا رفتی؟...
نیما-الان میام...باید چیزی رو نشونتون بدم...
به رفتن نیما نگاهی انداختم...اصلا بهش برنخورد دیگران بخاطر نگاه کردن به من متلک بارونش کردن...نیما با همون پاکتی که من پشت قاب امیربهادر پیداکرده بودم به سالن برگشت...روی مبل نشست وپاکت رو به سمت پدرش گرفت:
-بابا میشه به این یه نگاهی بندازی؟

@romangram_com