#مهسا_پارت_130

با ترس به سمتش برگشتم.دستمو روی قلبم گذاشتم و گفتم:
-وای...ترسیدم!
جلوتر اومد و وارد آشپزخونه شد.شیر گاز رو باز کرد و روی صندلی نشست.یه پلیورقهوه ای با شلوار آدیداس مشکی پوشیده بود...بابا خوشتیپ!!!
-چیزی میخواین آقا؟
سری تکون داد و گفت:
- بله...یه قهوه...
به سمت قهوه جوش رفتم و روشنش کردم.تا قهوه درست میشد خواستم تدارک ناهارو ببینم که صداشو شنیدم:
-چرا صبح بیدارنشدی؟...
فکرد کردم میخواست دعوام کنه که برای خانوادش صبحانه درست نکردم برای همین هول شدم وگفتم:
-بخدا من بیدارشدم آقا ولی پریسا خانوم اجازه ندادن بیام پایین صبحونه درست کنم...میگفت پدرتون رفتن کله پاچه بگیرن...
ابرویی بالا انداخت و گفت:
-مگه من حرفی زدم که اینارومیگی...فکر کردم بخاطر حرف مامانم هنوز دلخوری...اشکال نداره...منم صبح بیدار نشدم...
خیالم راحت شد...نمیخواستم فکر کنه من از زیر کار درمیرم...
-میخوای قورمه درست کنی؟
متعجب گفتم:
-بله آقا...
-نمیخواد در عوضش فسنجون درست کن...خیلی وقته نخوردیم!

@romangram_com