#ما_پنج_نفر_پارت_382
شاهین لعنتی بسم نبود؟
تباه شدن آیندم بسم نبود؟
کابوس های شبانم؟
خداااااااااا
دلم ب این خوش بود ک پارسا رو دارم ب این خوش بود ک خواهرام کنارمن ولی با دیدن صحنه ی امشب نظرم عوض شد...
سارا از تو دیگه انتظار نداشتم....
آخه چرا؟
با دست اشکهامو پاک کردم و از جام بلند شدم
رفتم جلوی آینه موهامو باز کردم و آرایشمو پاک کردم
بعد از تعویض لباسم با ی لباس خواب آبی رنگ از اتاقم خارج شدم و ب سمت آشپزخونه رفتم ک آب بخورم...
لامپ اتاق مامان اینا خاموش بود فکر کنم لباسهاشونو عوض کردن و الان هم خوابیدند...
ولی لامپ اتاق سبحان هنوز روشن بود...
آهی کشیدم و بعد از خوردن ی لیوان آب سرد ب اتاقم رفتم...
روی تخت دراز کشیده بودم و به تصمیماتی ک گرفته بودم فکر میکردم ک با صدای موبایلم دست از فکر و خیال برداشتم موبایلمو برداشتم ک دیدم اس ام اس دارم
romangram.com | @romangram_com