#ما_پنج_نفر_پارت_300

_زهرا سارا و آرسام چی...

آرسام داشت با چشمای گرد شده به ماها نگاه میکرد...

زهرا بلند گفت:

_خب ساکت شین تا بگم و قبل از این که سارا چیزی بگه سریع گفت سارا و آرسام باهم دخترخاله پسرخالن.

همین که زهرا این حرف و زد آرسام شروع به سرفه کرد و همه مارفتیم تو شوک...

آرسام همینجور داشت سرفه میکرد و کسی هم به فکرش نبو من از شوک اومدم بیرون و رو به احسان که کنارش نشسته بود گفتم-احسان بزن پشت کمرش الان خفه میشه.

احسان چن بارزد پشت کمر آرسام تا این که آرسام دستشو بلنرکردیعنی کافیه...

آرسام با چشمای گرد شده رو به سارا گفت: سارا ، زهرا چی میگه؟؟

سارا نگاهی به آرسام کرد و گفت:

بعدا بهت میگم!

پارسا: آبجی حالا ما غریبه شدیم؟ جریان چیه خب بگین ما هم بدونیم؟

سارا با اخم به زهرا نگاه کرد و بعد شروع کرد به تعریف کردن....

آرسام:

وقتی سارا گفت جریان چیه نزدیک بود از تعجب فکم بیوفته رو زمین..

romangram.com | @romangram_com