#ما_پنج_نفر_پارت_301
اصن باورم نمیشد که این دختر شیطون و بلا دخترخالم باشه...
همیشه از مامانم میپرسیدم چرا ما هیچ فامیل و آشنایی نداریم و اون هم همیشه بابهونه های مختلف منو از سرش باز میکرد.
بعدها که بزرگتر شدم و دیدم که مامانم نمیخواد من چیزی از گذشته بدونم دیگه بیخیال شدم....
سارا:
بعد از این که صبحآنه رو خوردم به اتاقم رفتم....
چن دیقه بعد ازمن زهرا هم اومد توی اتاق بهش محل نذاشتم و رومواونور کردم .
اونم اومد طرفمو کنارم روی تخت نشست و دستشو انداخت دور گردنم.
_ساراجونی؟
جوابشو ندادم..
دوباره گفت:
_سارا...آبجی جونی...عزیزم؟
_چیه؟
_سارا از این که به بقیه گفتم ناراحت شدی؟
romangram.com | @romangram_com