#ما_پنج_نفر_پارت_298
بلندشد و پیشونیمو بوسید وگفت:
عاشقتم خانمی!
بلندشد و به طرف سرویس بهداشتی رفت بعد از این که اومد بیرون من رفتم و اومدم بیرون و یه لباس درست و حسابی پوشیدم و باهم رفتیم پایین...
همه پایین نشسته بودن و سارا و ساغر داشتن توی آشپزخونه وسایل صبحانرو آماده میکردن و لعیا هم توی اتاقش بود وزهرا هم روی کاناپه نشسته بود صبحانه که آماده شد همه دور سفره نشستیم....
زهرا که کنار سارا نشسته بود چیزی در گوشش گفت و سارا هم همونجوری جوابش و داد.
وسطای صبحانه خوردن بودیم که زهراگفت:
آقا آرسام یه سوال ازتون بپرسم؟
آرسام سرش رو بلند کرد و به زهرا نگاه کرد و گفت:
بله بفرمایید!
_اسم مادرتون چیه؟
آرسام با تعجب نگاهی به جمع و بعد نگاهی به زهرا انداخت و گفت:
الهام!چطور؟
romangram.com | @romangram_com