#ما_پنج_نفر_پارت_293


یعنی چی می خواد بگه؟

قهوه ها رو توی سینی گذاشتم و یه قرص مسکن هم برداشتم و رفتم بیرون...

همه روی مبل های جلوی تلویزیون نشسته بودند منم رفتم و قهوه ها رو به همراه قرص به ساغر دادم.

_ مرسی لعیایی

_ خواهش عزیزم..

بعد هم رفتمو کنار سارا نشستم و کنجکاو به امیر زل زدم..

امیر سرفه ای کرد و شروع کرد به حرف زدن:

راستش من اهل مقدمه چینی نیستم پس زود میرم سر اصل مطلب...

اول بذارید یه دور از خودم بگم که هیچ شک و شبهه ای باقی نمونه.

من امیر مجدم 27 سالمه معاون بانکم یه خونه بزرگ توی فرشته دارم ماشینم هم که یه لکسوز مشکیه وضع مالی خوبی دارم و می تونم عشقمو خوشبخت کنم

آرسام با لحن شوخی گفت:

می دونم عشقم تو فوق العاده ای.

همه خندیدم که امیر به سکوت دعوتمون کرد.


romangram.com | @romangram_com