#ما_پنج_نفر_پارت_294

بعد هم نگاهشو به من دوخت و ادامه داد:

راستش چند وقتی می شه که یه دختر چموش و شیطون دل منو برده و من الان در حضور شما می خوام ازش خواستگاری کنم..

لعیا خانوم با من ازدواج می کنی؟؟

اولش همه ساکت بودن و هیچ کس حرف نمی زد!

خودمم نفهمیدم چی شد؟

امیر منظورش بامن بود ؟

درست شنیدم؟

بعد از چندثانیه صدای دست و سوت بچه ها بلند شد و من فقط بهت زده به امیری که با یه لبخند ناز به من خیره شده بود نگاه می کردم.

نمی دونستم چی باید بگم که صدای شاد ولی آروم سارا منو به خود آورد: به به لعیا خانوم داری میری قاطی خروسا ما سینگلا رو فراموش نکنیا

بعد جدی شد و ادامه داد:

می دونم دوسش داری از رفتارهات کاملا مشخصه ولی زود جواب مثبت بهش نده بذار برای به دست آوردنت یکم تلاش کنه.

آدما چیزیو که راحت بدست بیارن راحت هم از دست می دن یکم براش ناز کن و بعد چشمکی زود و روشو برگردوند.

سارا راست می گفت باید همین کارو بکنم..

زهرا: لعیا خانوم نمی خوای جواب این آقا امیرو بدی؟

romangram.com | @romangram_com