#لالایی_بیداری_پارت_164

نگاهی به دیگ بزرگ آش کرد و گفت: اول آش درست شه بخورم بعد. تا اون موقع شعله های آتیشم کمتر شده خطرش کمتره.
چپکی نگاش کردم و گفتم: شکموی ترسو.
دستم رو گذاشتم تو دست آیدا و با هم رفتیم سمت آتیش. چند باری همهی جوونها حتی مامان و بابا و بقیهی بزرگترها از رو آتیش پریدن. آرمین و پسرها کلی ترقه و فشفشه و سفینه و سیگارت و هفت ترقه زدن.
هر بار که یکی از سیگارتا نزدیک پای شراره می ترکید اونم نامردی نمی کرد و ناله و نفرین و شروع می کرد. آخرش پژمان دیگه صداش در اومد و با خنده گفت: شراره این جور که تو نفرین می کنی می ترسم آخر شب یکی از بچه ها سوسک بشن.
شب خیلی خوبی بود. با اصرار بچه ها بعد از خوردن آش که البته من نخوردم چون اصولا آش دوست نداشتم قرار شد که جوونها تا دم دمای صبح کنار آتیش بیدار بمونن.
همسایه های جدید با ولع آش رو خوردن. براشون عجیب بود یک همچین آشی، ظاهراً تا الان از این آشها نخورده بودن و مامان براشون گفت که این آش گزنه یک آش شمالیه و مخصوص چهارشنبه ی آخر ساله.
بعد آش خوردن و آجیل خوردن و حرف زدن نزدیک نیمه شب بود که بزرگترها بلند شدن و رفتن بالا و جوونها موندن بیرون.
منم میخواستم با مامان اینا برم بالا چون چشمهام داشت بسته میشد اما تا از جام بلند شدم شراره همچین مچ دستم رو کشید که پرت شدم روش و نشستم تو ب*غ*لش.
از این پیشامد ناگهانی همچین شوکه شدم که تند مثل جن زده ها از ب*غ*لش بلند شدم و بهش چشم غره رفتم و با اخم گفتم: الاغ الان میدیدن برامون حرف در میاوردن. جفتمونم که بی شوهر میفهمیدن چرا تا حالا ازدواج نکردیم. میگن این دوتا با هم کار دارن.
تو اون وضعیتی که من حرص می خوردم و تند تند حرف می زدم شراره می خندید.

romangram.com | @romangram_com