#لالایی_بیداری_پارت_163

سری چرخوند و آهی کشید.
بی اختیار گفتم: مامان چرا بیمارستان بود.
برگشت سمتم و با لبخند پر بغض گفت: مامان قلبش مشکل داشت. تقریباً با دستگاه زنده بود. پارسال پیوند قلب داشت. تا اینکه الان تونسته سر پا بمونه. اما دیگه مثل قبل نشد. دیگه حتی تو باشگاه هم ورزش آنچنان سنگینی نمیکنه.
خیلی جلوی خودم و گرفتم که نپرسم آیدین چی؟
آیدا: برای همینم از اهواز اومدیم. اومدیم اینجا که یک شروع دوباره داشته باشیم. بابا همیشه اون باشگاه رو داشت. فقط اینکه اجاره اش می داد. ولی وقتی قرار شد بیایم تهران دیگه از اجاره درش آورد و خودش مدیرش شد.
اینجا رو هم آقا پژمان بهمون معرفی کرد. دوست دوران سربازی آیدین بوده. خیلی با هم صمیمی بودن. تقریباً از همه چیزمون خبر داشت. وقتی فهمید می خوایم بیایم تهران اینجا رو پیشنهاد کرد. هم نزدیک خودش بودیم و هم همسایه ها رو تضمین کرده بود.
برگشت و با یک لبخند عمیق گفت: من و آیدین همیشه تنها بودیم. غیر خودمون کسی رو نداشتیم. من هیج وقت.... خواهری نداشتم که بتونم باهاش صمیمی بشم. هر چند بی...
یهو دهنش رو جمع کرد و سرش رو انداخت پایین. ابروهام بهم نزدیک شد. حس می کردم حرفش رو خورده.
سرش رو بلند کرد و با یک لبخند عمیق گفت: فکر کنم آتیش رو روشن کردن حالا می تونیم بریم از رو آتیش بپریم.
به لبخندش جواب دادم و رو به افروز گفتم: تو نمیای از رو آتیش بپری؟

romangram.com | @romangram_com