#لالایی_بیداری_پارت_162

پارسال که به کل نه چهارشنبه سوری داشتیم و نه عید.
به نیم رخش نگاه کردم. تو خاطراتش غرق شده بود و صورتش رو غم گرفته بود.
دلم نمی خواست امشب ناراحت باشه. امشب می تونست براش یک شب خاطرهانگیز از اولین حضور جدیش تو جمع همسایهها باشه.
برای بیرون آوردنش از اون حال گفتم: شما قبلاً کجا زندگی می کردین؟
سری تکون داد و گفت: نمیدونم. شاید همه جا. تهران. یک چند سالی اصفهان، چند سال هم اهواز. حالا هم که دوباره برگشتیم تهران.
من: کیان پارس مال کجاست؟
لبخندی زد و سرش و چرخوند سمتم و گفت: برای اهوازه. تقریباٌ خیلی ها برای دورزدن میان اونجا. شبهاش خیلی قشنگه. باید بیای ببینی.
بهش لبخند زدم. دلم می خواست بدونم چرا پارسال خوب نبود و چهارشنبه سوری نداشتن اما دلمم نمی خواست فضولی کنم. دوباره چشم دوختم به دخترا.
آیدا: میدونی پارسال خیلی بد بود. مامان تقریباً نبود. نمی خوام هیچ وقت اون روزا بیاد. از پارسال متنفرم. همه جوره بد بود. اون از مامان که بیشتر سال رو بیمارستان بود و اون هم از آیدین.


romangram.com | @romangram_com