#لالایی_بیداری_پارت_165

اومدم با حرص برگردم برم که دوباره دستم رو کشید و گفت: بری همین الان همچین ب*غ*لت می کنم که شکشون به یقین تبدیل بشه. بگیر بشین ببینم. می خوایم تا صبح بیدار بمونیم.
من: برو بابا من خوابم میاد. بیدار بمونم که چی؟ میرم بالا می خوابم.
ولی کو گوش شنوا. این شراره مثل چسب چسبید به دستم و ولم نکرد. زیر لب غر زدم.
من: همین امشب که آقا پایینه و من می تونستم بی سرو صدا بخوابم این شراره سر خر شده.
مجبوری نشستم کنارش اما چه جوری آخه؟ هوا خیلی سرد بود و ساعت 2 تقریباً در حال قندیل بستن بودیم.
حتی آتیشی که وسط آلاچیق روشن کرده بودنم فایده نداشت.
ساعت که دو شد السا بلند شد. خوشحال از اینکه بالاخر ه عقل ناقص این دختر یک جا جواب داد اومدم پاشم که یکو با حرفش وا رفتم.
السا: من میرم بالا پتو بیارم. خیلی سرده نمیتونیم این جوری بیدار بمونیم.
یعنی می خواستم واقعاً بزنمش. داشت از فرصت استفاده می کرد. چون پشت بندش پژمانم بلند شد و گفت: منم چند تا پتو میارم.
قشنگ داشتم وا میرفتم. رفتن و برگشتن این دوتا برای 4 تا پتو بیست دقیقه طول کشید.

romangram.com | @romangram_com