#لالایی_بیداری_پارت_150
دوباره کاسه رو تکون دادم و با سر و دست بهش اشاره کردم.
سرش و کج کرد و گفت: الان این یعنی حرف نمی زنی خودم باید بفهمم؟
سری تکون دادم. زیر لب پوفی کرد و گفت: همه دیوانه ان.
انقدر دوست داشتم یه لگد به ناکجاش بزنم که معنی واقعی دیوانه رو بفهمه.
سرش و بلند کرد و گفت: الان این کاسه رو جلوم گرفتی یعنی یه چیزی می خوای.
فقط نگاه کردم.
آیدین: پول می خوای؟
نگاه کردم.
romangram.com | @romangram_com