#لالایی_بیداری_پارت_149

آیدین: چیزی میخواین؟
آهان یادم اومد. شکلات... شکلات میخواستم. خوب الان باید قاشق میزدم به کاسه ولی دستهام بند بود.
چی کار کنم؟
کاسه امو که محکم با دستم گرفته بودم و بالا آوردم و تکون دادم. با تکون کاسه قاشق توش تکون خورد و صداش در اومد. خوبه پس قاشقم زدم.
آیدین یه نگاه متعجب با چشمهای گرد به کاسهی تو دستم که بالا اومده بود تا جلوی چشمهاش انداخت و با شک گفت: گدایید شما؟
انقدر بهم برخورد که بی اختیار دستم محکم پایین اومد و سیخ ایستادم. گدا خودتی و ... استغفرولله.
دوباره این بار با قدرت بیشتری دستم و بالا آوردم و گرفتم جلوش و تند تند تکون دادم.
گیج سرش و خاروند و گفت: خوب این کاسه چیه؟ الان من باید یه چی بفهم؟؟؟
نگاهش و از کاسه گرفت و به صورت من که فقط دماغم پیدا بود دوخت و گفت: فکر نمی کنی به جای کاسه تکون دادن حرف بزنی راحت تر باشی؟
عمراً اگه حرف میزدم صدام و تشخیص میداد میفهمید کی هستم بعد از فردا داستان داشتیم. هر وقت منو میبینه میخواد پوزخند بزنه. عمراً حرف بزنم.

romangram.com | @romangram_com