#کریشنا_پارت_182

- متاسفم .. متاسفم عزيزم .. به خاطر همه چيز ... متاسفم دخترم .

کريشنا سر بلند کرد و به ادريان نگاه کرد و گفت :

- من بخشيدمت پدر .. همون لحظه اي که دربارت فهميدم ... همون لحظه که شناختمت ... بخشيدمت . من اين دستها رو روي موهام و

اين بازو ها رو دور شونه هام مي خواستم ... من بودنت رو مي خواستم ...

آدريان پيشاني کريشنا را بوسيد . کريشنا پرسيد :

- از کجا مي دونستي من اينجام ؟

آدريان با صداي آرامي پاسخ داد :

- نمي دونستم .

- پس چطور اينجايي ؟

آدريان غنچه اي از بوته رز چيد و لاي موهاي کريشنا قرار داد و گفت :

- از وقتي توي زندان بودم مي خواستم بيام اينجا ... و اومدم . چه سرنوشت مبتکري ... من و تو رو اينجا به هم رسوند .. همونجايي که



رز آبي مادرت جوونه زد و بوته به اين بزرگي شد .

- فکر مي کردم بر نمي گردي ... فکر مي کردم هيچ وقت سراغم نمياي . براي هميشه رفتي ...

آدريان نگاهش را به چشمان کريشنا دوخت و گفت :

- از من چي ميخواي ؟

کريشنا با نگاهي سرشار از التماس و خواهش پاسخ داد :

- با من به قصر بيا ... _ پس از اندکي مکث ادامه داد _ پدر .

آدريان نگاهي به يقه لباس خودش انداخت که به خون تکشاخ آغشته بود . چتر موهاي کريشنا را کنار زد و گفت :

- گريسيا ...

کريشنا ميان کلامش پريد :

- کريشنا ... پدر ... کريشنا

آدريان لبخند ملايمي زد و ادامه داد :

- البته ... کريشنا ... من نمي تونم باهات به قصر بيام .. من نمي تونم کنارت باشم .


romangram.com | @romangram_com