#کریشنا_پارت_181

- من واقعيم کريشنا .

کريشنا سرش را پايين گرفت و از جا برخاست :

- بهتره تا دير نشده برگرديم ... برگرديم به حقيقت زندگي طولاني من .

آيدن بي مقدمه پرسيد :

- مي خواي بريان رو بيدار کني ؟

- يه روز اينکارو مي کنم ... يه روز که وقتش برسه ...

کريشنا سر گرداند اما نگاهش نلگهان خشک شد و به بوته رز آبي خيره ماند . آيدن از جا برخاست . کريشنا با لکنت زبان گفت :

- ... آ .. د .. ريان .. آدريان .

آدريان که چشمانش خيس و سرخ از اشک بود و لبهايش آغشته به خون تکشاخ با حسرت و اندوه بي سابقه اي به کريشنا خيره شد .

آدريان يک قدم به جلو برداشت و با تحير گفت :

- گريسيا...

کريشنا با بغض لبريزي پاسخ داد :

- کريشنا ... پدر ..

به محض جاري شدن واژه پدر از زبان کريشنا ، آدريان سر گرداند و به گلهاي رز آبي نگاه کرد و از عمق جان فرياد کشيد . کريشنا

همچنان ايستاد . با چشماني باراني و هق هقي آرام . آدريان با ترديد دوباره به سمت کريشنا برگشت و با صدايي لرزان گفت :

- گريسياي زيباي من ... دختر کوچولوي زيباي من .

کريشنا که حالا به سختي نفس مي کشيد به چشمان ياقوتي و درخشان از اشک آدريان خيره شد . آدريان لنگان لنگان و ناباورانه به

سمت کريشنا رفت و شانه هايش را در دست گرفت و گفت :

- اين خودتي ؟ دختر من ... پرنسس دوست داشتي من .

کريشنا که به سختي با خودش مي جنگيد تا هق هقش به هاي هاي تبديل نشود ، سرش را به نشانه تاييد به سمت پايين تکان داد .

آدريان با اشتياق و گريان کريشنا را در آغوش گرفت و انگشتانش را ميان موهاي پر پشت کريشنا فرو برد .کريشنا دستانش را دور

آدريان سفت کرد و گفت :

- پدر ...

چشمان آدريان برقي آبي رنگ زد و با بي تابي گفت :


romangram.com | @romangram_com