#کریشنا_پارت_183
- اما آدريان .. تو ...
- نه کريشنا ... تو هيچي نمي دوني ... من نمي تونم به اونجا بيام .
کريشنا با اضطراب گفت :
- اما ... خواهش مي کنم ... خواهش مي کنم پدر ...
آدريان با بغض و استيصال گفت :
- نمي فهمي ... پدرت مرد کريشنا ... پدرت توي جنگي که به خاطر غرورش راه انداخت .. مرد ... اين مردي که رو به روت ايستاده يه
هيولاي بي ماننده... يه خونخوار .. يه ديو ... اين مرد پدرت نيست ... پدري نيست که کنارت بمونه ...
- من اهميتي نمي دم که تو چي هستي ... من اين همه سال دنبالت نگشتم ... اين همه مدت براي برگردوندنت تلاش نکردم که به همين
زودي بري ... بمون ادريان ... حقت رو به من ادا کن ...
آدريان سري تکان داد و گفت :
- تو هم حتي خودت نيستي ... تو دختر کوچولوي معصوم و بي گناه من نيستي ... تو يه مرد قدرتمندي ... تو يه پادشاهي . هيچ چيز
زندگي من و تو شبيه رويايي نيست که توي ذهنت ساختي ... پدر و دختري وجود نداره ... بهتره اسمش رو بذاري شاه و هيولا ...
کريشنا يک قدم به عقب برداشت و گفت :
- تو نمي ري پدر ... تو يه بار ديگه رهام نمي کني ... اگرنه ... اگر نه ...
آدريان مقابل کريشنا ايستاد و با لحن بي حسي گفت :
- من مي رم کريشنا ... چون به هيچ وجه کسي نيستم که تو فکر مي کني ... من به اون قصر برنمي گردم ... نکنه يادت رفته ... حتي
عشق هم نمي تونه حرص و غرور رو به هم پيوند بده ...
دستان کريشنا سست شد . آدريان برگشت و سوار بر تکشاخ زخمي اش شد و راهش را به سمت غرب درپيش گرفت و فرياد زد :
- به اميد ديدار شاه ...
کريشنا روي اسبش پريد و به مسير گذر آدريان خيره شد و زير لب گفت :
- اسمش رو مي ذارم شاه و هيولا ؛ پدر! ... هيچ عشقي ما رو به هم پيوند نمي ده ...
لحنش سرد و بي حس بود و نگاهش خالي از هر کنش يا واکنشي . آيدن با ترديد پرسيد :
- حالت خوبه کريشنا ؟
romangram.com | @romangram_com