#کوچ_غریبانه_پارت_225

ته مداد را به گونه اش چسباند. داشت فکر میکرد: واسه فردا...کباب تابه ای.

_ چه خوب. غذای راحتیه...الان گوشتشو آماده می کنم می ذارم تو یخچال. فقط برنجو می پزم ، بعدشم با هم میریم خیابون

یه کم خرید می کنیم. از نقاشیت خیلی مونده؟

_ نه داره تموم میشه ، فقط آسمونش مونده.

_ خوب پس تمومش کن تا راه بیفتیم.

داشتم گوشت و پیاز رنده شده را با هم ورز می دادم که صدای زنگ در بلند شد. بی حوصله در حالیکه گفت : " آه " ،

مدادش را انداخت و از پله ها سرازیر شد.

_ یواش برو پایین نیفتی مادر.

_ مواظبم.

کمی بعد صدای خوش و بش او با شخصی تازه وارد توجه ام را جلب کرد. از پنجره نگاهی به حیاط انداختم. الهه بود!

romangram.com | @romangram_com