#کوچ_غریبانه_پارت_226


ظاهر ناآرامی داشت و علی رغم لبخندهایش با سحر چهره اش غمگین به نظر می آمد. احتمال دادم برای دیدن مامان آمده

باشد ، ولی بر خلاف همیشه به جای طی کردن طوا حیاط همراه سحر از پله ها بالا آمد.

سرپوشی روی ظرف گذاشتم و دستم را داخل ظرفشویی که پدرم در اولین پاگرد پله ها برای آسایش من نصب کرده بود ،

آب کشیدم. همزمان نگاهم به آنها افتاد:

_ سلام مانی جون.

_ سلام علیکم الهه خانوم. خوش اومدی بفرما بالا.

_ مزاحم نیستم؟

_ اختیار داری چه مزاحمتی ... ما هم تنها بودیم. بفرمایید ، فقط ببخشید که جا خیلی تنگه.

_دلتون باز باشه. این جا از سر ما هم زیاده.


romangram.com | @romangram_com