#کوچ_غریبانه_پارت_224


-راست می گه مامان،ما حالا نریم،من دارم با بچه ها بازی می کنم.بازی مون تازه شروع شده.

مسعود گفت:

-ما که پیش تو خاطری نداریم،لااقل به خاطر سحر زود نرو.

نگاه ملالت بارم به او افتاد:

-برو به بابا بزرگ بگو ما آخر شب میایم،ولی در عوض فردا باید ناهار حاضری بخوری ها.

داشت از خوشحالی بالا و پایین می پرید:

-باشه مامان جونم...،مرسی که موندی.

سرگرم رنگ آمیزی یکی از نقاشی های کتاب تازه اش بود. صدا کردم: سحرجان...سحرم؟سرش را از روی نقاشی بلند کرد: بله مامان.

_ واسه فردا ناهار چی دوست داری درست کنم؟


romangram.com | @romangram_com