#کوچ_غریبانه_پارت_179
-طفلک مسعود،اون بنده خدام هیچی از زندگیش نفهمید.چند وقت پیش شهلا رو تو خیابون دیدم.انگار دوباره حامله ست.
-جدی؟!
-آره،زبونی با خودش تعرف می کرد که حالا زود بود،نخواسته شده و از این حرفا،ولی معلوم بود خوشحاله.کبکش خروس می خوند.
-شهلا همیشه با خودش از این تعارفا داره...از عمه اینا چیزی نگفت؟
-می گفت همه خوبن.انگار عمه همین یکی دو ماه آینده می خواد بره مکه.
-راست می گی؟!
-اره هنوزهیچی نشده داشت می نالید که (حالا مکه رفتن خوبه،ولی با این حال و روز من بره و برگرده کی می خواد جوابگوی رفت و آمد مردم باشه؟)
-عجیبه که مسعود چیزی در این مورد نگفته.حتما هنوز کاملا موثق نیست.
-اگر باشه اون بنده خدا وقتی داره با تو تلفنی صحبت می کنه این قدر ذوق زده ست که همه چیز از یادش می ره.
-خانوم این شام حاضر نشد؟همه منتظرن.
romangram.com | @romangram_com