#کوچ_غریبانه_پارت_178
داشتم نمک مسمای بادمجان را می چشیدم.سر قابلمه را گذاشتم و گفتم:
-تا منظور تو از مشکل چی باشه؟نگاه به الانش نکن که داره از سلیقه و باتدبیر بودن من تعریف می کنه.این ظاهر امره.من و اون فقط به خاطر خوشبختی و سعادت سحر داریم با هم زندگی می کنیم،وگرنه،زندگی عادی ما مثل بقیۀ زن و شوهرای خوشبخت نیست.در واقع،اون داره راه خودشو می ره منم راه خودمو،فقط در کنار هم.
قیافه اش حالت وارفته ای به خود گرفت:
-باز خوبه ظاهر زندگی تون جوری نشون می ده که مردم حسرتش رو می خورن.همون بهتر که کسی از اصل مطلب باخبر نشه.غیر از اینه که می خوان الکی دلسوزی کنن؟
-راست می گی.من غیر از تو و سعیده کسی رو ندارم.شما تنها کسایی هستین که جرات می کنم واسه شون دردودل کنم.البته غیر از مسعود هسچ کس خبر نداره روزگار من واقعا چه طور می گذره.
-راستی چه خبر؟هنوزم باهاش تماس داری؟
-آره،هفته ای یکی دو بار تلفنی با هم صحبت می کنیم.اگه همین دلخوشی ناچیزم توی زندگیم نبود از غصه دق می کردم.
-اون روزگار چه طور می گذره؟
-می خواستی چه طور باشه؟خودشو غرق کار کرده.می گه تنها سرگرمیه که خسته ش نمی کنه.
romangram.com | @romangram_com