#کوچ_پارت_176

از مغازه بيرون رفتم و جلوي مهدي در اومدم. داشت از سمت کوچه ي ما مي اومد. گفتم: تو کوچه مون شلوغ پلوغ بود؟

- سلام از منه داداش.

- تو روحت.

- نه، مگه چه خبره؟

- هيچي.

با هم سمت مغازه قدم زديم. ديگه بي خبري داشت بهم فشار مي آورد. اگر رکسان سر لج مي افتاد و من دست روي دست ميذاشتم همه چيز خراب مي شد. اين ديگه سميرا نبود که بذارم از دستم در بره... اصلاً بايد پشت تلفن نرمش مي کردم نه اينکه بدتر قلدري کنم. تا حالا يه جمله ي عشقي از من نشنيده بود. من که فرت و فرت احساس خرج دوست دخترهايي مي کردم که همچين هم بود و نبودشون برام فرقي نداشت، جلوي اين يکي لال شده بودم!!... مي ترسيدم پررو بشه و حرفم رو نخونه... به هر حال ديگه کار از کار گذشته بود. جلوي در مغازه بازوي مهدي رو گرفتم و کنار کشيدمش. با تعجب گفت: هوم؟

با مهدي تعارف نداشتم. هر ديوونه بازي اي رو با هم کرده بوديم. با صداي آهسته گفتم: مي خوام خواستگاري يه نفر رو به هم بزنم.

اول با گيجي نگاهم کرد و بعد زير خنده زد. فرشاد توي چارچوب ايستاد و گفت: چي شده باز شما دو تا پچ پچ مي کنيد؟

مهدي: هيچي.

من: مي خوام برم پسره رو پرت کنم بيرون.

دهن فرشاد باز موند و مهدي دوباره خنديد. آويزون گردنم شد و رو به فرشاد گفت: عاشق شده به جان بچه ام.

فرشاد: عشق اينجوري نيست که بري خوشبختي طرف رو به هم بزني!

من: خب! خب! ادبيات درس نده واسه من!

سمت کوچه دويدم و همزمان گفتم: بيا مهدي!


romangram.com | @romangram_com