#کوچ_پارت_175

- بنال ببينم چته؟ باز چيکار کردي؟

سرم رو بلند کردم و گفتم: تو چي زر مي زني؟!

با دست بيرون رو نشون دادم و عصباني گفتم: دختره ي ج... نده داره شوهر مي کنه!

بلند گفت: خفه!

سمت در رفت و بستش. طرف من برگشت و گفت: تا ديروز که مي خواستي بگيريش، حالا شد...

حرفش رو ادامه نداد. شونه بالا انداختم و گفتم: امشب خواستگاريشه، خانوم رفته آماده! بشه.

- خب؟ مگه هر کي اومد دخترشون رو ميدن؟

- ...

- واسه همين پريدي به من؟

پشيمون نگاهش کردم و گفتم: من که هر کاري گفت، کردم!

- من اين دختر رو از بچگي ميشناسم، بي خود نگراني. دختري نيست که ندونه داره چکار مي کنه.

پوزخند زدم و چيزي نگفتم. من هم از همين مي ترسيدم. رکسان مي دونست داره چکار مي کنه.

چند ساعت بعدي توي دلشوره و عذاب گذشت. چند بار فاطمه رو ريجکت کردم و آخر گوشي خاموش رو ته کشو انداختم. ديگه هوا تاريک شده بود و حتماً مهمون ها رسيده بودند. هر بار که از جام تکون مي خوردم، فرشاد چپ چپ نگاهم مي کرد و يه کاري بهم مي داد که حواسم رو پرت کنه. از دور مهدي رو ديدم که اين طرف مي اومد. همون رو بهانه کردم و از پشت پيشخون بيرون دويدم، فرشاد داد زد: کجا؟

- با مهدي کار دارم.


romangram.com | @romangram_com