#کوچ_پارت_174

- حرفت رو همينجوري بگو... بايد برم آماده شم.

با خنده ي عصبي گفتم: آماده شي؟!... آره... آماده شي.

بعد نفس عميقي کشيدم و لب پله ي خونه رو به روييشون نشستم. صدام رو پايين آوردم و گفتم: مهدويه درسته؟ هر خري که هست امشب ردش مي کني بره!

عصباني جواب داد: اتفاقاً مي خوام جدي روش فکر کنم.

باز نتونستم صدام رو کنترل کنم و بلند تر گفتم: دلت گاراژه لامصب!؟ (توضيح: تلفظ عاميانه ي لامذهب)

- واسه تو چه فرقي داره؟

- فرقي نداره؟؟!!

- دو روز ديگه ميري با يکي ديگه دوست ميشي...

- آها... پس اين يارو دست به نقدتره!

جواب نداد. با حرص بيشتر سکوت رو شکستم: من رو نمي خواي، نه؟ باشه خوشبخت بشي!... فقط قول نميدم امشب مشکلي پيش نياد.

خودم قطع کردم و مثل بچه مدرسه اي ها لگدي نثار درشون کردم که لق لق خورد و صدا داد. با نگاهي به دور و بر به طرف مغازه راه افتادم. ديدم که مامان و آقاجون لاي در ايستاده بودند ولي به روي خودم نياوردم. صدام رو که نمي شنيد. وقتي وارد مغازه شدم سه تا خانوم داشتند خريد مي کردند و نمي تونستم سر فرشاد خراب بشم. همين که بيرون رفتند پرسيد: مگه نمي خواستي بري خونه؟

- رفتم.

روي صندلي نشستم. خم شدم و آرنج هام رو به زانو ها تکيه دادم. سرم رو که بين دست هام گرفتم و فشار دادم، صداي فرشاد دوباره اومد: چي شده؟

- ...


romangram.com | @romangram_com