#کوچ_پارت_173
- عادل!
- نه يه کار بهتر... دارم ميرم خونه شون، بگو بياد دم در!
- نرو عادل، من خودم...
قطع کردم و بقيه ي جمله اش رو نشنيدم. مامان داشت با دقت نگاهم مي کرد. حرفي نزد. آقاجون هم خودش رو دخالت نداد. مي دونستند اين موقع ها سگ ميشم. دست هام رو زير شير آب گرفتم و پنج دقيقه اي لباس بيرون پوشيدم.
جلوي در مامان توي حياط دويد و گفت: کجا ميري به اين زودي؟
آقاجون از پشت پنجره نگاه مي کرد. مامان با نگراني به آقاجون چشم دوخت. گفتم: ميرم مغازه. شب برگشتم ليمو ها رو برات آب مي گيرم.
لب هاش آويزون شد. دوباره گفتم: فرشاد کارم داره... زود ميام. برو تو!
با التماس گفت: آخه...
- برو تو مامان!
از حياط بيرون زدم و قدم هام رو به سمت انتهاي کوچه تند کردم. هيچ دختري حق نداشت دست من رو تو پوست گردو بذاره. حرف زده بود، بايد پاي حرفش مي موند. هنوز چند متر به درشون مونده بود که خودش زنگ زد. سريع جواب دادم: جلوي درتونم. بيا بيرون!
- برگرد خونه!
- بيا بيرون!... داد مي زنم ها!
- چي به فاطي گفتي که نصفه جونش کردي؟!
- ميگم بيا بيرون!
romangram.com | @romangram_com