#کوچ_پارت_172

صداي نازکش ناراحت شد و گفت: خودم هم نمي دونم چي بگم! از کي شنيدي؟

- مامان.

- بهش چيزي نگي ها! اون از هيچي خبر نداره.

- ...

- عادل همه اش تقصير من بود داداش. موندم چي جوابت رو بدم...

- چرا زودتر بهم نگفتي که يه کاري کنم؟

با ترس گفت: چيکار کني؟! داداش تو رو خدا، تو که اصلاً اين دختر رو نمي خواستي!

صدام رو پايين آوردم و گفتم: اگه نخوام هم کسي حق نداره نزديکش بشه!

- يه وقت کاري نکني... آبروي خودت جلوي رامبد ميره... آبروي من. داداش تو رو خدا!

با دست چپم گردنم رو ماساژ دادم و پلک هام رو بستم. با آرامش بيشتري پرسيدم: قضيه جديه؟

- نمي دونم... همه موافقند.

گوشي رو بين پنجه ام فشار دادم. فاطمه گفت: ببخشيد! حتماً من اشتباه برداشت کرده بودم. چه مي دونم حتماً بد فهميدم. رکسان هيچوقت واضح نگفته بود که تو رو مي خواد، من... من اينطوري حس کردم.

عصبي اما آهسته گفتم: اشتباه نکردي... به من واضح گفته بود!

هر دو ساکت شديم. اصلاً نمي دونست بين ما چي گذشته. با لحن تهديد آميز گفتم: فاطمه بهش بگو گوشيش رو روشن کنه.


romangram.com | @romangram_com