#کوچ_پارت_177

مهدي دنبالم اومد و فرشاد با غرغر کرکره رو پايين داد. جلوي درشون يه پژوي نقره اي پارک بود. مهدي گفت: مي خواي زنگ بزنم، بکشمشون دم در؟

- فايده نداره... يه کاري اساسي.

به ماشين اشاره کرد و گفت: صداي اين رو در بياريم. طرف که اومد، بريزيم سرش؟

- من رو ميشناسه.

- من رو که نميشناسه. ناکارش مي کنم.

بد نمي گفت... فرشاد با نفس نفس بهمون رسيد و گفت: لعنت به تو عادل! حرف اين رو گوش نکن!

عصباني اما با صداي پايين گفتم: پس چي؟ وايسم ببينم هر دختري که مي خوام، بره با يکي ديگه؟!!

- اگه پات به کلانتري باز بشه جواب مثبت ميده؟!

دست هام رو با کلافگي تو هوا تکون دادم که انقدر گير نده. اعصاب نداشتم. ممکن بود رکسان لج کنه و همين امشب جواب بده! مهدي دوباره گفت: خب فقط خفتش مي کنم، تيزي زير گلوش ببينه، زن گرفتن يادش ميره.

من: بدفکري نيست!

فرشاد سرم غرغر کرد و بعد گفت: کشيک ميديم، برو بالاي تير. برق محل رو قطع کن که تابلو هم نباشه.

مهدي فوري گفت: چي چي زر مي زني نکبت؟ شب فوتباله!

فرشاد: برو خونه ي يکي از دوستات ببين... اگه دوستي برات مونده باشه.

من: نه، برق خودشون رو قطع مي کنم. بذار بفهمن عمدي بوده... من که ترسي از کسي ندارم.


romangram.com | @romangram_com