#کوچ_پارت_161

چند ثانيه فکر کردم و بعد گفتم: ازش خوشم اومده.

- همين؟!!

- همه که نبايد عاشق بشن تا زن بگيرند!

- من که شک دارم عاشقش نباشي!

زير خنده زدم و گفتم: من و عشق؟! اصلاً به سايزم مياد؟

بعد وسايلم رو جمع کردم و ادامه دادم: ديگه برم... اول مادرم رو ببينم، تا من رو يه دست آب لمبو نکنه ول کن نيست... آخر شب اس ميدم.

- برو... زودتر بزني بيرون ها، نمي خواد زياد بموني.

يکي از مشتري هاي چونه اي اومد تو و من سريع خودم رو از پشت پيشخون پرت کردم بيرون و گفتم: ديگه واقعاً برم.

فرشاد خنديد و من به طرف خونه راه افتادم که ماشين بردارم و خودم رو به گاراژ برسونم.

سري اول حال بدي داشتم. اما اين سري با محيط گاراژ و آدم هاش راحت تر شده بودم و راهکار دستم اومده بود. وقتي با فاصله از نفر قبليم رو خط پايان پرواز کردم، جمعيت چنان هيجان زده شد که من هم به وجد اومدم و چند تا حرکت تر و تميز با موتور براشون اجرا کردم. بعد سرعت رو پايين آوردم و موتور رو نزديک جمعيت نگه داشتم. اين بار از قبل شلوغ تر شده بود. کمالوند با شوق به طرفم دويد. انگار که يه جام معروف رو برده باشم. بازنده ها با هم کج خلقي مي کردند. بهم رسيد و محکم بغلم کرد. بعد با کلاه ور رفت و گفت: اين چجوريه؟! درش بيار... مي خوام ماچت کنم.

با خنده گفتم: لازم نيست.

- گل کاشتي! امشب خودت رو برام ثابت کردي پسر.

- چاکرم... ناقابل بود.

- از هفته ي ديگه از سر شب بيا دور هم باشيم.


romangram.com | @romangram_com