#کوچ_پارت_162
با مِن مِن گفتم: حالا... ببينم چي ميشه.
- بجنب بيا تو جمع. مي خوام همه ببيننت.
بعد ضربه ي محکمي به پشتم زد و دور شد. دنبال پسري که هفته ي پيش بهم گير داده بود گشتم ولي نبود. مي خواستم ببينه که چجوري همه ي موتورها رو گرفته بودم و ديگه دهنش رو جلوم باز نکنه. موتور رو سمت اتاقکش روندم و مثل قبل بين مهمون ها رفتم. داخل ساختمون منتظر بودند. موسيقي آروم شده بود و حالا که يه عده رفته بودند، مثل يه دورهمي معمولي بود. اگر چه تفريح مردونه اي به حساب مي اومد اما همه زوج زوج اومده بودند و حتي زن هاي جوون هم توشون پيدا مي شد که اين قضيه رو جالب تر مي کرد. نزديک کمالوند نشستم و دستمالي رو که باهاش صورتم رو خشک کرده بودم داخل يه بشقاب انداختم. بحث ها و کري خوندن هاشون دوباره شروع شده بود اما مثل سري قبل اذيتم نمي کرد. در واقع از نظرم باحال هم بود. داشتند درباره ي من حرف مي زدند... نيشم باز شد. هفته ي پيش احساس غربت مي کردم. اما اين هفته به نظرم آدم هاي ناتويي نمي اومدند. يه عده که احتمالاً دور از چشم زن و بچه، با دوست دخترهاشون اومده بودند که چند ساعتي از دنيا جدا باشند. يه عده هم زنشون همراهشون بود. صدايي از کنارم گفت: چند وقته کمالوند رو مي شناسي؟
به طرفش برگشتم. مرد مسن و خپلي بود. گفتم: چطور مگه؟
روي صندلي لم داد و با بي خيالي گفت: آدم خوش حسابيه...
ابرو بالا انداخت و ادامه داد: ولي از اون خوش حساب تر هم پيدا ميشه.
شکي نبود که منظورش خودشه. لبخند زدم و گفتم: بله.
به طرف جلو خم شد و با صداي آروم تري پرسيد: کار و بارت چيه؟
- مغازه دارم.
دستش رو جلو آورد و گفت: شيباني هستم.
دست دادم و گفتم: زند.
- من تو گمرک آشنا زياد دارم. کارت گير بود، خبر بده!
با خنده گفتم: مرسي... ولي مغازه ي من کوچيکه. وارد کننده نيستم.
سر تکون داد و لبخند زد. خواست حرفي بزنه که کمالوند سمتم بشکني زد. نگاهش کردم. مرد ديگه اي رو با انگشت شست نشون داد و در حاليکه مي خنديد به من گفت: ببين فدايي چي ميگه...
romangram.com | @romangram_com