#کوچ_پارت_140

رکسان زير خنده زد. به طرف کلاس خودم رفتم و جلوي در، بي صدا گفتم: دفعه ي بعد.

چشم هاش رو برام درشت کرد و من وارد کلاسم شدم. به هنرجوم گفتم: نترس... يکي از بچه هاي کلاس بغلي نبود.

با خودم فکر کردم که رکسان هم دست کمي از بچه ها نداشت. خيال هنرجوم راحت شد و سر تمرين برگشتيم. روز کاريمون زودتر از هميشه تموم شد و با اينکه کلي لفت دادم و همه جا چشم چرخوندم، آخر وقت نديدمش. به جاي باشگاه رفته بودم مسافرکشي و گاهي به کوچه مون سرک مي کشيدم. کلي از مسيرم منحرف مي شدم که بيام سر کوچه ترمز بزنم و چک کنم، شايد اون حوالي ببينمش. ديگه با اين ضايع بازي ها، گند زده بودم به خودم و آبروم! آخرين چيزي که مي خواستم اين بود که کسي من رو موقع کشيک کشيدن خونه ي خسروي ببينه... مخصوصاً آشناها.

دوبله پارک کرده بودم و ماشين عقبي مي خواست بيرون بياد. از رکسان هم که خبري نبود. راه افتادم و دوباره سمت خيابون هاي دور از محله روندم که آشنا به پستم نخوره. شب هم بايد مغازه رو از فرشاد تحويل مي گرفتم تا به کارش برسه. جلوي تاکسي هاي خطي ترمز زدم و دو تا مسافر قُر زدم. صداي پيرمرد در اومد و من با خنده به خانوم ها گفتم: سريع تر!

نشستند و سر درد دل يکيشون باز شد: نيست که خيلي کم کرايه مي گيرند، دو ساعت هم بايد منتظر بشيم تاکسي پر شه.

- بله.

- هي هم تذکر بده در رو محکم نبند... خرد بده... اين کار رو کن...

- بله ديگه. اوضاع سخت شده، کسي اعصاب نداره.

- والا به خدا... مثلاً اين يکي اومد که بهترش کنه، چهار سالش که تموم شد ميگيم صد رحمت به قبلي!

با خنده جواب دادم: من که مطمئناً نميگم.

خانوم دوم هم خنديد و خانوم اول گفت: سر چهار راه پياده ميشم. چقدر ميشه؟

- من گذري سوار مي کنم، نرخ رو نمي دونم.

آهي کشيد و تا چهار راه ديگه حرفي نزد. وقتي ماشين رو نگه داشتم، با عجله پياده شد. از پنجره پول توي مشتش رو داد و تشکر کرد. قبل از اينکه راه بيفتم کسي در ماشين رو باز کرد و گفت: مستقيم ميريد؟

با ديدن صورتش خنديدم و گفتم: شما هر جا بخواييد ميريم.


romangram.com | @romangram_com